Tuesday, December 28, 2010

مديران مادرزاد


همه جاي دنيا مدارج ترقي پله پله طي شود، ولي اينجا وضعيت فرق مي كند. بعضي‌ها حتي ابايي از اين ندارند كه بگويند از اولش مدير بوده‌اند! يكي از مديران اسبق كه چهل و خورده‌اي سال داشت در مراسم معارفه‌اش گفت بيست و خورده‌اي سال سابقه مديريت دارد. بعد كه آمديم حساب كرديم، ديديم سابقه مديريتش از سابقه كارش بيشتر است.

وقتي چنين كارهايي در سازمانهاي صنعتي و تجاري انجام مي‌شود انتقادها فقط محدود به آن سازمانها است. مي‌توان مثالهايي آورد از چندين شركت و سازمان عظيم كه سكان اداره‌شان به افرادي مبتدي، تازه فارغ‌التحصيل شده و يا با تخصص غير مرتبط سپرده شده؛ البته امور مديريت اقتصادي و اجتماعي هم متاسفانه زياد در كانون توجهات  و انتقادات عوام نيست. ولي وقتي چنين اتفاقاتي در حوزه فوتبال رخ مي‌دهد كه زير ذره‌بين روزنامه‌ها قرار دادر، تعجب و شگفتي بيشتر مي‌شود. يكي دو ماه قبل بود كه يك مجري تلويزيوني فردي بي تجربه و ژورناليست به سمت مربيگري تيم‌هاي ملي نوجوانان منصوب شد و تيم را با شكستهاي فضاحت باري روبرو كرد. و دوباره همين كار را كرده‌اند. يك تحليل‌گر ورزشي بدون سابقه برجسته مي‌شود مربي تيم ملي اميد.

رفتم به سايتش نگاه كردم ديدم فرد مورد نظر شديدا به دنبال رزومه‌سازي است كه البته گناهي به او وارد نيست! كيست كه در اين مملكت دنبال اين كارها نباشد! صفحه اصلي هم خيلي جالب است. نوشته شده او مسؤوليت تيم را قبول كرده! و عكسي هم از دوران آناليزوري مربوط به زمان مربيگري دايي گذاشته شده كه دارد بازيكنان تيم ملي را كوچينگ مي‌كند. ولي نكونام فكرش جاي ديگر است و شجاعي هم از نگاهش معلوم است كه گفته‌هاي جناب آناليزور را تا چه حد قبول دارد. به قول تركها ائله بيل ده‌وه نالباندا باخير(گويا شتر به نعلبند نگاه مي‌كند)!


Thursday, December 23, 2010

تصميماتي كه احساسي نبود

گويا اين روزها براي خيلي‌ها ميان "تشخيص بر مبناي احساس" و "تشخيص از روي علائم و عوامل مختلف" تفاوت و مرزي وجود ندارد و اين گويا مشكلي بين‌المللي است!
ديشب قسمتي از يك سريال جالب ژاپني(مهارت دستان ترو) ديدم در مورد يك جراح نابغه، ولي خيلي جوان ژاپني به نام ترو كه زير نظر اساتيد معروف در معتبرترين مركز آموزش جراحي در حال كارآموزي است(اي كاش يك پزشك يا دانشجوي پزشكي هم اين مطلب را بخواند و بگويد او اينترن بود اكسترن بود يا ...؟). ولي به دليل عدم رعايت نظم و انضباط و وقت نشناسي، كاسه صبر اساتيد با ديسيپلين ژاپني را لبريز كرده، به طوري‌كه او را تهديد به اخراج مي كنند؛ ولي ترو هر بار يك جراحي خارق العاده كرده و جان كسي را نجات مي‌دهد و روي اساتيد را كم كرده و پوز مهمترين رقيبش را به زمين مي‌زند. در همين تك قسمتي كه ديدم، گويا ماجرا به همان اختلاف سنتي ميان احساس و منطق بر‌مي‌گردد. صحنه‌ها طوري است كه القا مي‌كند ترو فردي احساسي است در حالي كه او به علايم و نشانه‌ها دقت مي‌كند. فردي را مي‌آورند كه با اسلحه ساچمه‌اي زده كتف و دست چپ خود را سوراخ سوراخ كرده است. ترو و رقيبش باهم مامور مي‌شوند تا 180 ساچمه‌ را از بدن او در بياورند. رقيبش كه مترصد فرصت است مي‌گويد بيا در بيرون آوردن ساچمه‌ها مسابقه بدهيم؛ هر كسي ساچمه بيشتري در آورد برنده است! ولي ترو نمي‌ پذيرد و مي گويد من روي انسان رقابت نمي‌كنم. رقيب هم مي‌گويد تو هميشه يك آدم احساسي هستي در حالي كه من معتقدم آدم بايد منطقي و علمي باشد!
اين در حالي‌است كه مي توان نتيجه‌گيري كرد در اين ميان منطقي‌ترين فرد ترو است كه سر بدن انسان شرط‌‌‌بندي نمي‌كند و معلوم نيست چرا اتفاقات برعكس جلوه داده مي‌شود؛ شايد مشكل به دوبله و ترجمه برگردد! در همين رابطه به يك موضوع ديگر مي‌پردازم. افشين قطبي سرمربي فوتبال ايران كه از قضا چند ماه ديگر مربي يك تيم ژاپني خواهدشد در مورد ليست انتخابي تيم ملي در دفاع از نحوه انتخاب خود نظرات زير را داده است:
... « افرادي كه اطرافم هستند مي‌دانند كه براي انتخاب بازيكنان چقدر كار كرده‌ام. عمران‌زاده را خودم براي اولين بار به تيم ملي دعوت كردم اما احساس كردم در اين شرايط بازيكنان ديگري مي‌توانند به تيم ملي كمك كنند. كنارگذاشتن زنيدپور هم بسيار دشوار بود. او بازيكن بسيار خوبي است اما واقعيت اين است كه سال خوبي در باشگاهش نداشته. من از شخصيت محسن بنگر هم لذت بردم اما احساس كردم چهار بازيكني كه براي دفاع انتخاب كردم بهتر مي‌توانند به من كمك كنند. از بازي اولادي هم لذت مي‌بردم و حتي لقب او را پلنگ گذاشتم. او تلاش كرد به تيم ملي اضافه شود اما احساس مي‌كنم آرش افشين و نوروزي در شرايط بسيار بهتري قرار دارند. به معدنچي هم همواره علاقه داشته‌ام اما او هم بيشتر سال را مصدوم بود و در شرايط بازي قرار نداشت.» قطبي در ادامه در پاسخ به دلايل دعوت نشدن فرهاد مجيدي و علي كريمي هم گفت: «هردوي آنها نابغه هستند و براي اين فوتبال زحمت كشيده‌اند اما احساس كردم كه براي اين تيم ملي و اين جام ملت‌ها نمي‌توانند مفيد باشند. وقتي مجيدي را به تيم ملي دعوت كردم و او اعلام خداحافظي كرد، نشان مي‌دهد كه قلب و دلش با تيم ملي نيست. اين‌طور بود كه تصميم گرفتم دقتم را روي ساير بازيكنان متمركز كنم.» (روزنامه تهران امروز)
همانطور كه مي‌بينيد قطبي در مورد تصميمگيري‌اش از بين همين تعدادي كه نام برده، معقول عمل كرده ولي تكيه كلام او هم "احساس مي كنم" است! به جاي اينكه با صراحت و رك و پوست كنده بگويد دو دو تا چهارتا مي‌شود و بنابراين ايكس از واي بهتر است و در اين ميان احساسي عمل نشده است. البته اگر او در مورد كل بازيكنان ليگ مي خواست اين حرف‌ها را بزند حتما بايد اعتراف مي كرد كه احساسي عمل كرده است! مثلا اگر او بر مبناي آمار و ارقام مي‌خواست بازيكن انتخاب كند هرگز نبايد به سراغ ميرزاپور و حقيقي(دروازه بان‌هاي پيكان و پيروزي) مي رفت كه تيم‌هايشان تفاضل گل منفي دارند! و يا اينكه در انتخاب مهاجم‌ها معلوم نيست كه چرا "سعيد دقيقي" يعني گلزن سوم ليگ دعوت نشده است.

Tuesday, December 21, 2010

ارتقاي تصادفي يا هردنبيلي*؟

هزاران نفر هم از مديريت با حساب و كتاب و نظام‌مند دفاع كنند، كافي است يكي در آن سوي دنيا بيايد و همه رشته‌ها را پنبه كند! يكي از چالش‌هاي اساسي منابع انساني در شركت ما بالا رفتن سن كاركنان و به تبع آن انتظار و توقع كاركنان در مورد ارتقاء موازي است. همان كاري كه در جاهاي نظامي هم انجام مي‌شود. آنهايي كه درجه آكادميك ندارند هر دو-سه سال يك بار يك درجه مي گيرند تا در درجه ستواني بازنشسته شوند(ترفیع آنهايي كه درجه تحصيلي دانشگاهي دارند از ستواني شروع مي شود تا درجه سرتيپي يا تيمساري) مگر اينكه در جنگي يا حادثه‌اي رشادت و لياقت فوق العاده‌اي از خود نشان دهند تا منتظر گذشت زمان نباشند و در پله ارتقاء جهش كنند.

البته در شركت ما چند سالی‌است روند جذب نيروي جديد و جوان متوقف شده و احتمالا مديريت جديد نگران اين است كه اگر همه تعداد كارشناسان ترفيع يافته و ارشد بيشتر از تعداد كارشناسان با رتبه پايين باشد ديگر كارشناس رتبه پاييني براي كار كردن وجود نداشته باشد(چون كارشناسان رتبه بالا اصولا كار نمي كنند و فقط نظر شفاهي- بخوانيد فولكلوريك - مي‌دهند) و به همين خاطر علاوه بر گذشت زمان يك محدوديت ديگر براي ارتقاء گذاشته‌اند و آن ارتقاء فقط بيست درصد از افراد است! يعني اگر گروهبان از ارتش را مثال بزنيم كه در ميان ده نفر ديگر از همقطاران خدمت مي كند حتي با فرض عملكرد عالي بايد ده سال منتظر بماند تا يك پله ارتقاء پيدا بكند. حال اين بماند كه در سازمانهاي تجاري نيمه‌دولتي غيرنظامي كه در يك محيط غير رقابتي و با داشتن بازارهاي انحصاري فعاليت مي‌كنند تا كنون هيچ روشي كشف نشده كه عمل خارق العاده و بي نظير معادل جسارت زدن به قلب دشمن و رفتن روي ميدان مين چگونه بايد باشد؟ الان نزديك دو سال است افرادي از اين نردبان ترقي بالا مي روند و ما كه نمي‌دانيم مكانيزمش چيست؟! و هر چه زمان مي‌گذرد مسأله بغرنج‌تر مي‌شد كه به دست آوردن جايزه  ايگ نوبل مديريت** توسط محققان مسخره ايتاليايي ما را نجات دادند! ما تازه ملتفت شديم كه آقايان تصميم‌گيرنده به احتمال قريب به يقين از مديريت شانسي استفاده‌ مي‌كرده‌اند. بنابراين جايزه ايگ نوبل مديريت را بايد به طور اشتراكي ميان محققان دانشگاه كاتانياي ايتاليا و مديران ايران اعطا مي‌كردند:
ایگ‌نوبل مدیریت: کارایی بهینه مدیریت شانسی

شاید بی‌پی بتواند از پژوهش‌هایی که برنده جایزه مدیریت سال جاری شد نیز سود ببرد. آلساندرو پلوچینو، آندرئا راپیساردا و سزار گارافالو از دانشگاه کاتانیای ایتالیا، نگاه تازه‌ای به اصل پیتر انداختند. این سه نفر با استفاده از نظریه بازی‌ها نشان دادند که بهترین راه برای ارتقای بازدهی یک سازمان، این است که یا هر بار به طور تصادفی به یک نفر از کارمندان ارتقای رتبه داده شود، و یا به طور تصادفی به بهترین و بدترین اعضا ارتقا داده شود. و این یعنی این‌که برای ارتقا نیازی به داشتن شایستگی نیست!
اصل پیتر که موضوع کتابی محبوب در سال 1969 / 1348 بود، بیان می‌دارد که در یک نظام سلسله مراتبی، هر کارمندی به طور مداوم ارتقای شغل می‌گیرد تا این‌که بالاخره به جایی می‌رسد که لیاقت آن را ندارد! نکته جالب‌تر اینجاست که در این رتبه به طور نامحدود باقی می‌ماند.
گروه راپیساردا برای این مشکل راه‌حل عجیبی یافتند؛ ارتقای تصادفی کارمندان. با خلق مدل‌های کامپیوتری از سازمانی با 160 نفر کارمند، آنها دریافتند که چنین سیستمی می‌تواند کارایی بالاتری به نسبت سیستمی داشته باشد که در آن افراد بر حسب شایستگی‌های خود ارتقای مقام می‌گیرند. حتی ارتقای متناوب بهترین و بدترین کارمندان نیز از مدل استاندارد ارتقا بر حسب شایستگی بهتر بود.
به گفته راپیساردا، دلیل این امر این است که نمی‌توانید بگویید که چون افراد در کار قبلی خود خوب بوده‌اند، پس در شغل فعلی نیز خوب خواهند بود[***]؛ در نتیجه ارتقای تصادفی در عمل بازدهی کلی را بهبود می‌بخشد: «ایده این است که اگر کسی واقعا خوب کار می‌کند، بهتر این است که جابجا نشود! به او پاداش بدهید، ولی او را در جای خود نگاه دارید. کسی که یک دکتر خوب است، شاید یک رئیس خوب برای بیمارستان نباشد».
منبع: خنده‌دارترین کشفیات علمی امسال چه بود؟

* - پ. ن:
"هردنبيلي" يا "هردمبيلي" به كار رفته در عنوان اين مطلب كه در زبان عاميانه فارسي به كار مي رود جهت مزاح انتخاب نشده است؛ اين كلمه از عبارت تركيبي "هر دن بيري" تركي به زبان فارسي راه يافته كه معني لفظ به لفظش مي شود : "گاهگداري يكي" كه مي شود همان موضوع مورد بحثمان: انتخاب تصادفي در بازه‌هاي زماني معين يا متفاوت!

** - Silly Science Honored With Ig Nobel Prizes

*** - پ. ن:
اثبات عدم موفقيت برخي از ستاره‌هاي عالم فوتبال در عرصه مربي‌گري هم مثال خوبي است: پلاتيني، مارادونا و علي دايي!

Saturday, December 18, 2010

آیا "عصر ايميل" به آخر خط رسیده است؟

ابتدا اين دو كامنت را بخوانيد كه در گوگل ريدر گذاشتم در مورد دو مطلب خوب " آداب ايميل" و " چگونه يک Email را طوري بازنگري کنيم که ديگران آن را بخوانند":
شخصا این نظر را دارم که به دلیل فراگیر شدن وب 0 . 2 و جایگزینی شبکه های اجتماعی سازمانی و فراسازمانی، تا چند سال دیگر ایمیلهای سنتی فعلی منسوخ خواهد شد، مگر اینکه منظور پیامی(میسیج) باشد که به یک شخص فرستاده می شود و البته شخص ثالثي درگير اين نامه‌نگاري نشود.
اوت لوک برای سازمانهایی که ارتباطات پیچیده در آن وجود دارد و معمولا پارافهای همزمان متفاوتی با طبقه بندیهای "محرمانه" و "فوری" و ... به افراد دریافت کننده ارسال می شود، به درد نمی خورد. اوت لوک امکاناتی را پیش بینی نکرده تا کاربر بتواند از وقوع اشتباهات جلوگیری کند و در نتیجه نویسنده خواسته است آدابی را گوشزد کند. این یعنی حرکت به سوی پیچیدگی اداری و احتمالا راه اندازی یک سیستم جدید نامه نگاری که مخصوص همان سازمان باشد.
فرايند طي شده براي "خواندن"، "پسنديدن و لايك زدن"، "به اشتراك گذاشتن(نه به واسطه آلارم و جار زدن اينكه اي جماعت من مطلب جديد نوشتم!)"، "كامنت نوشتن" و ... در مورد همين دو مطلب مذكور تا حدودي نشان مي‌دهد كه چه تحولاتي در عرصه ارتباطات حاصل شده است. اگر در زمان 12 سال به عقب بر گردم، شايد نتوانم چنين انقلابی را به اساتيد دانشگاه‌مان توضيح دهم، كه براي فرستادن نامه‌هايشان به آن سوي دنيا، به "اتاق ايميل" مي رفتند!

حال مي خواهم به فلسفه نامه نگاري و يا ايميل زدن بپردازم! البته ادامه بحث نامه نگاري سازماني است وگرنه فرستادن و فوروارد ايميل‌هايي كه حاوي مقالات خواندني و فايلها، تصاوير و ويدئوهاي جالب باشد به دليل شبكه‌هاي اجتماعي واقعا به آخر خط رسيده است و جاي هيچگونه بحثي نيست. واقعا در سازمانها براي چه نامه‌نگاري مي شود و ضرورت و هدف از انجام آن چيست؟ ارتباطات سازماني را به دو بخش تقسيم مي كرده و و مثالهايي در اين مورد مي زنم: ارتباط با مشتريان خارجي و ارتباط با مشتريان داخلي. بهتر است اين تذكر هم داده شود كه اين مطلب به دنبال اثبات اين نيست كه فرستادن "ايميل" صد در صد منسوخ خواهدشد؛ ولي در پايان نوشته مي توان نتيجه‌گيري كرد روند رد و بدل كردن ايميل شديدا نزولي است.

ارتباط با مشتريان خارجي:
بيشترين ارتباط سازمانها با مشتريان خارجي در زمينه‌هاي "فروش و خدمات پس از فروش"، "استخدام" "شكايات، انتقادات و پيشنهادها"، "ارائه اخبار در مورد محصولات جديد و نوآوري" است. بدترين شيوه برقراري ارتباط گذاشتن آدرس ايميل و شماره تلفن در صفحات مربوطه است! ولي سازمانهايي كه مي‌خواهد مشتريان خود را از دست ندهند و براي خود برندي معتبر دست و پا كنند، چنين كارهايي را مي كنند:

- فروش و خدمات پس از فروش:
اگر فردي مشتري يك سازمان شد كد و شناسه‌اي به او تعلق مي‌گيرد. اين مشتري بايد بيشترين سهولت را در برقراري ارتباط با سازمان مورد نظر را داشته‌باشد. مشتري هرگز نبايد به اين فكر كند كه چطور درخواستش را نوشته و خدمات پس از فروش بخواهد. فرض كنيد مشتري يك ماشين لباسشويي خريده است. او با توجه به كدهايي كه روي ماشين لباسشويي است يا در سايت شركت وجود دارد، فقط يك اس ام اس درخواست خدمت به شركت فروشنده مي فرستد. شركت مربوطه به سادگي قادر به شناسايي مشتري موردنظر است. در بخش خدمات پس از فروش وظيفه(task) اي تعريف مي‌شود و تعميركاري جهت تعمير به محل اقامت مشتري اعزام مي‌شود. توجه شود كه فرايند محول كردن وظيفه هم نبايد با نامه‌نگاري صورت گيرد. تعميركار مربوطه هم يك ليست آنلاين دارد كه به به نوبت به آنها رسيدگي خواهدكرد.
بديهي است شركتها با در نظر داشتن علاقمندي مشتريان، به صورت منظم مبادرت به ارسال خبرنامه‌ها و فراخوانها خواهندنمود.

- استخدام:
با وجود سايتهايي مثل LinkedIn كارجويان لازم نخواهدبود، هميشه رزومه خود به روز كرده و به كارفرمايان بفرستند. كارفرمايان هم هميشه دنبال بهترين‌ها هستند و نبايد موقعيتهاي خالي شغلي خود را فقط در سايت خود به اطلاع برسانند و البته اگر فقط در سايت خود اطلاع‌رساني كنند بهتر است جهت تسهيل كار خود آدرس ايميل ندهند! فرمهايي را بايد طراحي كنند تا كارجويان در مورد توانمنديهاي مدنظر اطلاعات وارد كنند. ولي به هر حال سايتهاي واسطه‌اي همچون LinkedIn هم بهتر مي توانند بگويند آيا كارجويان افراد معتبر و كاربلدي هم هستند يا نه(و بالعكس) و در فيلترهاي اوليه كمك‌هاي شاياني مي توانند بكنند. در اين ميان درخواست كار فقط با يك Apply در فلان موقعيت دلخواه شغلي انجام خواهدشد و نه نوشتن نامه "احتراما در مورد شغل فلان رزومه اينجانب به پيوست ارسال مي گردد"! كارفرماها خودشان هم مي توانند با جستجو در ميان اطلاعات انبوه توانمنديها و سوابق افراد مدنظر خود را پيدا كنند.
پس از انتخاب گزينه‌هاي استخدامي نحوه گذاشتن قرار ملاقات و فراخوان هم به طور سنتي نخواهدبود.

- شكايات و انتقادات:
ممكن است فردي مشتري سازماني نباشد و از روي تصادف بخواهد اعتراض و انتقاد و يا پيشنهاد خود را به گوش سازمان مربوطه برساند. آن سازمان بايد انواع شكايات را براي تسهيل كار خود دسته‌بندي كند. فرد شاكي و منتقد و يا پيشنهاد دهنده هم يا با ارتباط از طريق تلفن گويا و يا سايت اينترنتي بدون نامه‌نگاري نظرخود را خواهدرساند. در مراحل درون سازماني بعدي است كه احتمالا نياز به نامه‌نگاري وجود داشته شود؛ البته در صورتي‌كه طبقه‌بندي مربوطه از ابتدا به خوبي انجام نشود.

ارتباط با مشتريان داخلي(كاركنان):

بيشترين ارتباط سازمانها با كاركنان خود به امور اداري مربوط مي‌شود.
- امور پرسنلي و اداري:
در برخي از شركت ها هنوز براي درخواست وام، مرخصي، ماموريت و تاييد اضافه‌كاري نامه‌نگاري مي كنند! همه اينها بايد مكانيزه شوند.

- نظرسنجي:
البته هنوز خيلي‌ها به دليل ترس از لو رفتن هويت، تن به راه اندازي نظرسنجي‌هاي مكانيزه نداده و درست مانند سي چهل سال قبل پاكت حاوي فرم نظرسنجي را براي كاركنان مي‌فرستند كه بايد طوري آنها را قانع كرد كه با سيستمهاي الكترونيك هم مي توان اطمينان داد هويت فرد نظر دهنده مخفي باقي بماند.

- پيگيري كارها، پروژه‌ها و تنظيم صورتجلسات:
حتي اگر سازماني كوچك باشد و طراحي و راه اندازي سيستمهاي اتوماسيوني موجه نباشد، مي توان از طريق تقويم‌هاي مجاني كه در گوگل و ياهو و حتي شبكه‌هاي اجتماعي نظير فيس بوك موجود است، مي تواند پروژه‌ها و فعاليتهاي خود را نظم و نظام بدهد؛ چه برسد به اينكه سازمانهاي عريض و طويل و پيچيده بخواهند به صورت سنتي صورتجلسه تنظيم كنند، فراخوان جلسه بدهند، پيشرفت فعاليتها را پيگيري كنند و ...!


Monday, December 6, 2010

مديري خاص، نه برای پروژه‌هاي خاص

جاي خوشحالي است اخيرا در بحثهاي مربوط به مديريت و رهبري مثالهاي واقعا ملموس فوتبالي زده مي‌شود. چند سال قبل در يك جلسه رسمي در مورد ارزيابي عملكرد وقتي يك مثال نقض از عالم فوتبال زدم و طرف نتوانست جواب دهد، بعدا صاحب منصباني كه كم آورده بودند گفته بودند فلاني در مورد مديريت سازمانها از دنياي فوتبال مثال آورده و علمي حرف نمي زند!

اينجا موضوع جالبي ديدم كه در مورد مدير پروژه موفق مي باشد: "مورينيو مديري براي تمام پروژه ها" و يك سؤال هم مطرح شده در مورد اينكه از ميان فرگوسن، ونگر، گوارديولا، مورينيو و قلعه نويي كداميك مدير پروژه بهتري هستند كه البته منطور همان "موفق بودن" است. بسته به اينكه شاخص موفقيت كداميك از موارد "تعداد قهرماني"، "مدت زمان رسيدن به قهرماني"، "كيفيت جام قهرماني(ملي يا بين المللي)"، "حداقل هزينه هاي صرف شده براي بازيكنان"، "تعداد قهرماني با توجه  به كيفيت تشويق تماشاگران" ، "كشف استعدادهاي گمنام و تبديل آنها به ستاره هاي بزرگ" و ...  باشد قطعا نمي توان گفت كه مثلا مورينيو بهترين است يا گوارديولا.  البته همه اين شاخصهايي كه ذكر شد در يك چرخه بر يكديگر مؤثرند و مي توانند همديگر را تشديد كنند و در نتيجه مربي يا مدير در پله هاي موفقيت سريعتر بالا برود. مثلا فرگوسن فقط به خريد سوپراستارها بسنده نمي كند و معمولا بازيكنان غيرمطرح را هم به خدمت گرفته ولي پس از كسب چندين باره عناوين قهرماني  سطح محبوبيت خود را بين المللي‌تر مي كند. در نتيجه قدرت تبليغاتي ودرآمد حاصله بالاتر رفته و قدرت خريد باشگاه هم بالاتر مي رود. اين يقينا خيلي بهتر از روشي است كه باشگاه رئال مادريد به كار مي بندد. آنها فقط و فقط به دنبال موفقيت و كم كردن روي باشگاهي مثل بارسلونا هستند و در اين ميان فاكتورهاي سياسي هم مطرح است. يقينا سه شخصيت مورينيو، گوارديولا و فرگوسن با هم فرق مي كنند. به نظر من شخصي مثل مورينيو نمي تواند در بارسلونا موفق باشد و يا بالعكس گوارديولا در مادريد. سوپر استارهاي رئال فقط و فقط براي پول بازي مي كنند و عملكرد آنها معمولا تحت مديريت رهبري مورينيو فوق العاده است ولي هفته قبل ديده شد كه در جو وحشتناك نيوكمپ  اؤزيل به يك سرگردان محض، رونالدو به يك فرد پريشان و ستيزه گر، و كاسياس به يك درمانده مطلق مبدل مي شود و مورينيو هم به جاي هدايت تيم در نيمكت منتظر به صدا در آمدن سوت پايان بازي است. اينجاست كه مشخص مي شود مورينيو هم براي تمام پروژه‌ها نيست. در جايي كه همه فاكتورهاي تكنيكي و تاكتيكي برابر است يك عامل ديگر به موفقيت كمك مي كند و آن از روي سكوهاي استاديوم به بازيكنان منتقل مي شود و البته استفاده مثبت از چنين انرژي‌اي از دست فردي مثل گوارديولا بر مي آيد كه سالها در همان زمين و مقابل همان چشمها بازي كرده است. چندين بار در ايران مشاهده شده كه وقتي استاديوم پر از تماشاگر مي‌شود بازيكنان تيم تشويق شونده به دليل استرس فوق العاده اي كه به آنها وارد مي‌شود نمي توانند در زدن ضربات آخر موفق عمل كنند (مثل بازي‌ تراكتورسازي با تيمي مثل ذوب‌آهن، و يا دربي تهران كه معمولا صفر-صفر مي شود يا يك-يك!).

يك مثال ديگر از ايران مي خواهم بزنم. غلامعلي پيرواني مربي موفقي در شيراز بوده كه معمولا تيم‌اش (فجر سپاسي)  بازيكن‌ساز بوده است. يعني با افراد كم نام و نشان(سربازان جواني كه در فجر سپاسي توپ مي زنند) نتيجه‌هاي خوب در سطح كشور گرفته و بعد از معروف كردن بازيكنان آنها را به تيمهاي متمول فرستاده است. اما همين مربي با جمع كردن ستاره در تيم ملي اميد در بازيهاي آسيايي غير موفق عمل مي كند. يعني او را بهر كاري ساخته اند و آن كار معرفي كردن ستاره ها است و نه مديريت و بازي گرفتن تيمي از ستاره ها.

Saturday, November 27, 2010

پاريتو در ورزش


بازيهاي آسيايي گوانگژو تمام شد. در جدول مدالهاي توزيع شده، اصل پاريتو(80-20) خود را تا حدودي نشان مي دهد:

- در بخش طلا 81 درصد مدالها متعلق به 7 كشور اول(20 درصد كشورها) مي باشد.
- در بخش كل مدال‌ها 71 درصد مدالها متعلق به 7 كشور اول مي باشد.
- در بخش طلاي زنان 88 درصد مدالها متعلق به 7 كشور اول مي‌باشد.
- در بخش طلاي مردان 75 درصد مدالها متعلق به 7 كشور اول مي باشد.

مقام اول چيني‌ها با توجه به ضعف مفرط هندي‌ها(كه اينها هم بيش از يك ميليارد جمعيت دارند) اغوا كننده به نظر مي‌رسد. و براي مقايسه بهتر بايد سرانه مدال (به ازاي يك ميليون) به عنوان شاخص رتبه بندي باشد كه در اين صورت به جز كشورهاي هم كوچك و هم كم جمعيت ماكائو، بحرين، قطر، هنگ كنگ و سنگاپور،

- مغولستان با 5.7 مدال
- قزاقستان با 4.9 مدال
- كره جنوبي با 4.6 مدال
- كويت با 3.6 مدال
- تايوان با 2.9 مدال
- ازبكستان با 2 مدال
- ژاپن با 1.7 مدال
- كره شمالي با 1.5 مدال

جزو كشورهايي هستند كه بهتر از ديگر كشورها در زمينه استعداديابي ورزشي عمل كرده‌اند. در اين زمينه عملكرد كشورهاي شبه قاره هند، فيليپين، ميانمار، و سوريه با كشورهاي جنگزده‌اي همچون عراق و افغانستان كه به ازاي هر 10 ميليون نفر موفق به كسب يك مدال شده‌اند تفاوتي نداشته‌است.

و در اين ميان عملكرد چين حتي بدتر از ايران است! چون ايران براي هر ده ميليون جمعيتش 7 مدال كسب كرده، ولي چين 3 مدال! البته از روند صعودي افزايش تعداد مدال در اين دوره هم نبايد غافل شد. چون تعداد مدالهاي كسب شده توسط ايران نسبت به دوره قبلي افزايش صد در صدي نشان مي‌دهد.

ال كلاسيكو

اين هفته قرار است دربي معروف اسپانيا معروف به ال كلاسيكو ميان تيم محبوب كاتالانها و رئال مادريد انجام شود. رقابت ميان بارسا و رئال مادريد هيچگاه يك رقابت عادي نبوده و يك پيكار نفس گير و چند ده ساله است كه از زمان ديكتاتوري ژنرال فرانكو، ميان دو هويت كاتالان و اسپانيايي وجود داشته است؛ يكي با جذب سرمايه و حمايت هاي مردم ايالت كاتالونيا، و ديگري با پشتوانه دولت مركزي سعي در جذب بهترين و گرانترين ستارگان فوتبال جهان را دارند. آنها ميدان فوتبال(ال كلاسيكو يا دربي اسپانيا) را به صحنه رويارويي ميان اين دو هويت تبديل كرده‌اند. درست است اين بازي در اسپانيا فراتر از فوتبال است و حساسيت آن براي ديگر ملتها قابل درك نيست، ولي به هر روي اين بازي به دليل كيفيت بازيكنان و سابقه تاريخي‌اش در كانون توجه فوتبال دوستان سراسر جهان قرار دارد.

به جدول لاليگاي اسپانيا هم نگاهي بيندازيم تا ببينيم آيا مي شود آنجا هم آثار پاريتويي هست كه ناشي از وجود دو تيم بارسا و رئال باشد؟ كه ملاحظه مي شود نه! فقط در تفاضل گل است كه اين دو تيم 70 تفاضل مثبت را در اختيار دارند.

در تعداد قهرمانيهاي تاريخ لا ليگا هم 31 بار رئال و 20 بار هم بارسا عنوان قهرماني را به دست آورده كه مجموعا مي شود 66 درصد قهرماني‌ها! البته اگر تعداد 9 بار قهرمان شدن آتلتيكو(ديگر تيم مادريدي)، 8 بار قهرماني آتلتيكو بيلبائو (تيم باسكها) و 6 بار قهرماني والنسيا (ديگر تيم كاتالان-گاليسيايي) را هم از 79 دوره مسابقات لاليگا را در نظر بگيريم بايد گفت قهرماني ميان اين چند تيم مادريدي، كاتالان و چند بارهم باسكها دست به دست شده و بقيه يا سر كار و يا در حال بازيكن سازي براي غولها بوده‌اند!

منابع:
- gz2010.cn
- wikipedia.org

Tuesday, November 23, 2010

ژاپونولوژي

تمام اين كارهايي كه در سازمانها انجام مي دهيم به نوعي تقليد از كارهاي غربي ها و ژاپني‌ها است كه اخيرا چين هم دارد به آنها اضافه مي‌شود. البته معمولا هم مي گوييم كه بومي‌سازيشان كرده ايم. ولي اي كاش قبل از اينكه با اين سبكهاي مديريتي كه هر كدام مختص يك فرهنگ كاملا متفاوت است كمي اخلاق و رفتار جامعه مربوطه را هم مطالعه مي كرديم و كمي مفهوم مي شد كه آنها چگونه از نقطه‌اي به نقطه‌اي ديگر رسيده‌اند و اصولا چه فلسفه‌اي هم در ميان بوده‌ است.

ديروز خبري پخش شد در مورد استعفاي يكي از وزراي ژاپن. دليل استعفايش هم ذكر جمله‌اي بوده كه خودش هم قبول كرده نابخردانه حرف زده و به خاطر حرف بي حساب و كتاب او نحوه تخصيص بودجه در پارلمان تحت تاثير قرار گرفته‌است. اينجا دو مورد خيلي عجيب است:
- اول اينكه كسي كه يك مدير ارشد دولتي است جلوي دهها خبرنگار و دوربين رك و پوست كنده اعتراف مي كند و مي گويد اشتباه كرده ام.
- و دوم اينكه به خاطر گفتن يك حرف حاضر مي شود جايگاه رفيعش را ترك كند!

مي توان گفت نكته دومي در ايران واقعا سخت و به عبارتي محال است، ولي اين جاي تعجب دارد چرا ما نمي توانيم اعتراف به اشتباه بكنيم. احتمالا دليلش اين است كه مي دانيم تبعات اعتراف استعفا است ولي با پيش فرض شايسته‌تر بودن خود نسبت به بقيه نمي‌خواهيم با اذعان به اشتباه، به تدريج جايگاه(!) خود را تضعيف كنيم.

Saturday, November 20, 2010

در مورد موفقيت خانم‌ها در مسابقات آسيايي

خيلي واضح، و حساب دو دو تا چهار تاست؛ ولي مجريان ورزشي تلويزيون در مورد موفقيت بانوان در برخي رشته هاي خاص بازيهاي آسيايي طور ديگري بيانش مي كنند! مثلا مي گويند خانمها  در رشته تيراندازي خيلي موفق‌تر از آقايان عمل كرده‌اند. و حتي اين را به  رشته‌هاي ديگر تعميم مي‌دهند.

اين در حالي‌است كه اگر از ديد منابع انساني نگاه كنيم، به دليل وجود موانع فرهنگي، اكثريت قريب به اتفاق استعدادهاي برتر در ميان بانوان كشور فقط به سوي چند رشته كه خانمها محدوديت كمتري جهت ورود به آن ورزشها را دارند سوق پيدا مي كنند، و حتي اگر مورد علاقه‌شان نيز نباشد، به دليل فراوانيشان، معدودي نيز پيدا مي شود كه توانايي كسب مدال و چهره شدن را در عرصه بين المللي داشته باشند؛ و چه بسا استعدادهاي فراواني نيز كه توان درخشش در رشته‌هاي ديگر را داشته باشند در اين ميان مي‌سوزند. از سوي ديگر وقتي آقايان در انتخاب رشته دلخواه با محدوديتي مواجه نيستند، معمولا به سوي رشته‌هاي پرطرفدار و پولساز مي روند و رشته‌هايي كه هم اكنون گفته مي‌شود مردها در آن نمي توانند مدال بين المللي كسب كنند، علتش خالي بودن عرصه از استعداد است و نه چيز ديگر.

Tuesday, November 9, 2010

مواد امتحاني جديد كارشناسي ارشد مهندسي صنايع

مدتها است كه تبديل شده به المپياد "آمار و احتمال" و "تحقيق در عمليات"! بالاخره مواد امتحاني كارشناسي ارشد مهندسي صنايع تغييرات كلي پيدا كرد. هر چند باز هم كفه به سمت دروس تخصصي نيست؛ يعني باز هم صرف مي كند داوطلبان زورشان را بزنند به آمار و احتمال:


 فقط حيف كه از ما گذشته. در زور آزمايي كنكوري هرگز دود از كنده بر نمي‌خيزد! 


Saturday, October 23, 2010

تصميم‌گيري استراتژيك با اندازه‌گيري بهره‌وري

Unlimited Free Image and File Hosting at MediaFireاخيرا با مدلي با عنوان Total Factor Productivity آشنا شدم كه ابزار خوبي است جهت تصميگيري استراتژيك بر مبناي اندازه گيري بهره‌وري.
اين مدل كه بهره‌وري را مستقيما اندازه‌گيري كرده و با سودآوري بلند‌مدت ارتباط داده و از نسبتهاي دايناميك بهره‌وري و تأثير آن بر سوددهي در دوره‌هاي ارزشي مشخص استفاده مي كند، مي تواند مديريت را براي فرايند تصميم سازي استراتژيك  در سطح واحد كسب و كار(فرمولاسيون و ارزيابي استراتژي‌هاي  پيشنهادي براي آينده ) پشتيباني كرده و علاوه بر ارزيابي استراتژي‌ فعلي(سنجش عملكرد و فرايند بهبود)، قابليت كم كردن شكاف(گپ) ميان توسعه استراتژي و اجراي آن را نيز دارد.

در كارگاهي كه براي آموزش كاربردي اين مدل ترتيب داده شده، نحوه كار پيشنهادي با صفحه گسترده بوده كه عملا با بيشتر شدن ورودي‌ها (inputs)(هزينه ها) و خروجي‌ها (outputs)(محصولات) و نيز دوره هاي مختلف مالي،  كار پيچيده مي شود كه البته در دنياي واقعي هم عملا ورودي و خروجي‌ها را نمي توان در يكي دو گره دسته بندي كرد . بنابراين به فكرم رسيد بهتر است به جاي كار با صفحه گسترده از نرم افزاري همچون اكسس استفاده شود تا در صورت زياد شدن خروجي ها و ورودي ها و نيز در مقايسه دوره‌هاي مالي مختلف انعطاف پذيري بيشتري وجود داشته باشد. نرم افزار مزبور به صورت فايل mde آماده و پس از فشرده‌سازي  در فرمت‌های زیر آماده شده كه مي توانيد دانلود نماييد:
TFPM App : zip:329 KB, rar:102 KB, exe:292 KB  
password: tfpmieit

نحوه كار با آن هم پيچيدگي خاصي ندارد. در اين فايل داده‌هايي جهت مثال وارد شده (دو محصول و چهار هزينه كلي نيروي كار،  مواد اوليه، انرژي، و استهلاك سرمايه) كه مي توانيد آنها را تغيير دهيد و يا موارد جزئي تر ديگر را هم اضافه كنيد تا تاثير آن را بر روي سه مورد " شاخصهاي عملكردي"، "داده هاي ثابت عملكرد"، و "آثار تغييرات ريالي" ببينيد. توجه داشته باشيد كه  قيمتها در دوره‌هاي قبلي بايد پس از اعمال نرخ تورم وارد شوند. در صورت تاثير منفي ورودي‌ها بر شاخص‌ها اعداد منفي شده و به رنگ قرمز در مي آيند.

Saturday, October 16, 2010

روز جهاني وبلاگ نويسي در مورد آب سالم، و مسأله درياچه اروميه

يكي دو روز دير يا زود زياد فرقي ندارد، مهم آن است كه در مورد "آب سالم براي همه جهانيان" مطلبي نوشته شود و تذكري هم به خودمان بدهيم كه قدر آب مصرفي را دانسته و در مورد نحوه مصرف آب دقت بيشتري بكنيم ؛ چون خيلي ها در نقاط دور و نزديك جهان از داشتن آب شرب سالم محرومند.

اما در مورد مسأله آب دغدغه ديگري هم هست كه نمي دانم چرا خيلي ها به اهميت آن واقف نيستند. و آن مسأله بسيار خطرناك درياچه اروميه(اورمو گؤلو) است كه بنا به دلايلي رو به خشكي نهاده و نهادهاي دولتي هنوز هم كه هنوز است اقدام مؤثري در اين مورد انجام نداده‌اند. گفته شده اگر درياچه اروميه خشك شود نمك و شوره‌زارهايي كه بعد از محو شدن آب پديد خواهد آمد با وقوع يك توفان ضعيف باعث تبديل شدن مزارع حاصلخيز آذربايجان به زمينهاي باير و لم يزرع و در نهايت ايجاد كوير در آن مناطق منتهي خواهد شد(انفجار بمب 8‌ میلیارد تنی در ارومیه) و عواقب آن تنها شامل آذربايجان نشده و حتي كردستان و گيلان هم از عوارض و عواقب چنين فاجعه زيست محيطي زيان غير قابل جبراني خواهند ديد؛ حال، چنين وضعيتي چه تاثيري خواهد گذاشت بر وضعيت اجتماعي كشور بماند!

گفته مي‌شود احداث سدهاي متعدد كوچك و بزرگ بدون كارشناسي و عاقبت انديشي‌هاي لازم، ريختن خاك و سنگ وسط دريا جهت ايجاد پل، و همچنين كم شدن بارش از مهمترين عوامل تخريب درياچه اروميه بوده‌اند.به نظر مي رسد حتي كم شدن مصرف آب در شهرها و روستاهاي اطراف اروميه تاثير زيادي در روند خشكي درياچه نخواهد داشت. به نظر مي‌رسد همانگونه كه مداخله  نهادهاي دولتي باعث  پديد آمدن چنين وضعي شده، نهادي جز خود دولت هم نمي‌تواند از وقوع حوادث بعدي جلوگيري كند. و مثلا چنين پيشنهادي مطرح مي‌شود كه از درياي خزر به درياچه اروميه پمپ شود. البته در مورد امكان چنين پيشنهادي و اينكه آيا چنين كاري هم اين باره به درياي خزر آسيب بزند، بايد كارشناسان ذيربط نظر دهند، ولي خبر ديگري در رسانه‌ها پيچيد كه باعث تعجب و شگفتي شد:

دولت ایران می گوید قصد دارد پروژه انتقال آب از دریای خزر به استان سمنان را برای مقابله با مشکل کم آبی در شمال شرق ایران به اجرا بگذارد (بي‌بي‌سي).

اين طرح از لحاظ اقتصادي در اين صفحه تحليل شده‌است: "هزينه فايده طرح انتقال آب به سمنان". در وهله اول آدم خنده‌اش مي گيرد، آب دريا كه به درد شرب و كشاورزي نمي‌خورد ولي آنچه در متن تحليل آمده اين است كه قرار است آب دريا شيرين هم بشود كه عملي بسيار بسيار هزينه بر است.

ولي آنچه اهميت دارد وقتي در كشوري كه به صورت متمركز مديريت مي ‌شود آيا نمي شود تصميمات كلاني كه گرفته مي شود بدون مقايسه سود و زيان در سطح كشوري باشد؟ حال فرض كنيم پول و بودجه‌ كلاني وجود دارد و قرار است چنين كاري هم انجام شود و به جاي اينكه آب را بدون شيرينسازي به درياچه اروميه بفرستند، پس از عمل پمپاژ، شيرينش كرده و تزريقش مي كنند به دشتهاي سمنان. ولي چرا موقع اتخاذ چنين تصميماتي آينده نگري وجود ندارد؟ آيا عاقلانه نيست به جاي اينكه كويرهاي موجود با مشقت و هزينه فراوان آباد شوند، از ايجاد كويرهاي جديدي كه عواقب بسيار بدتر اجتماعي و اقتصادي ديگري هم خواهد داشت جلوگيري نمود؟



Thursday, October 7, 2010

جايزه نوبل زوركي

همزمان با اعطاي جوايز نوبل، ديروز خبري منتشر شد كه آقايان هوس نوبل كرده‌اند و هدفگذاري شده تا مثلا بيست سال ديگر، ايران هم دو سه جايزه نوبل دشت كند! كسي نيست بگويد آقا شما جوي در كشور درست كنيد كه هر كسي به راحتي برود سراغ علاقمندي و توانمندي خود؛ نوبل و هر ملاك موفقيت و افتخاري كه مي توانيد متصور شويد عايدتان خواهد شد. يعني لازم نيست چنين شاخص گذاري شود. به فرض هم يكي دو نفر هر سال نوبل بگيرند مثل همان المپيادي‌ها. خير كدامشان به ملت مي رسد؟ به ضرس قاطع همه شان مي روند ينگه دنيا، و اگر هم فوايدي براي اقتصاد و بهداشت و ...  دارند به طور غير مستقيم است.

مي شود دهها مثال آورد كه طرف را اشتباهي آدرس داده‌اند رفته در بهترين دانشگاه كشور مهندسي خوانده ولي بعد به اقتصاد و اجتماع و فلسفه علاقمند شده؛ و حتي با خواندن علوم انساني تا آخرين مدارج نمي‌تواند به خوبي در عالم واقعي تاثير گذار باشد. يا با طرف كه ستاره فوتبال شده مصاحبه مي كنند مي گويد مي خواستم كارمند بانك بشوم ولي سر از دنياي  حرفه‌اي فوتبال درآوردم. در ايران بهترين مدافع است ولي وقتي مي رود در يك ليگ معتبر اروپايي هميشه روي نيمكت نشسته است و بالاخره هم ديپورت مي شود و مي آيد ايران. اصلا شما يك فوتباليست ايراني را نمي توانيد پیدا کنید كه در اروپا فراتر از سطح متوسط بازي كرده باشد. نمي توانند در عرصه بين المللي رقابت كنند. ولي اگر در هفت - هشت سالگي زود مشخص مي شد كه استعداد افراد در فوتبال است و بايد بروند سراغ فوتبال و يا هر مورد ديگري، به طور حتم توانايي رقابت با خارجي ها را پيدا مي كردند.

حرف نوبل و فوتبال شد و جامعه غير طبيعي ما! همين چهار ماه قبل رقابتهاي جام جهاني برگزار مي شد و همين هفته هم جوايز نوبل توزيع شد. شرط مي بندم برويم از دانشجويان فوق ليسانس فيزيك در هر دو مورد بپرسيم درصد بسيار كمي خواهند دانست كه جايزه نوبل فيزيك به چه كساني اعطا شده ولي قريب به اتفاق آنها خواهند توانست توضيح دهند كه فلان بازيكن معروف فلان تيم ملي به دليل درخشش در جام جهاني به فلان باشگاه معتبر پيوست! براي چنين مساله غير عادي دو دليل مي توان متصور شد ، يكي اينكه رسانه‌هاي مملكت فقط چسبيده‌اند به فوتبال و خبرهاي علمي منتشر نمي شود و مورد دوم اينكه چون همين افرادي كه در دانشگاه دانش مي جويند كارشان را با اكراه انجام مي‌دهند. و مطمئنا كاري كه با اكراه انجام مي شود ثمري نخواهد داشت و هزينه‌ها به بار نخواهندنشست.

اين خبر* را هم بخوانيد؛ وقتي در انگليس هم چنين مشكلي باشد واي به حال ما! ولي خوبي آنجا اين است كه مطبوعاتشان به خوبي تذكر و فيدبك مي دهند كه چرا بايد قوانين مهاجرتي بريتانيا براي برندگان نوبل سختگيرانه‌تر از ستارگان دنياي فوتبال باشد(برندگان نوبل فيزيك امسال، مهاجران روسي مقيم انگليس هستند)؟
البته هيچ كدام از كار انگليسي‌ها بي دليل نيست. آنها هم احتمالا مي دانند نخبگان علمي جهان سوم آنقدر به ليگ برتر انگليس علاقمندند، هر گونه سختگيري و مرارت را هم در راه رسيدن به خاك انگليس تحمل خواهند كرد. بنابراين موانع پيشروي جذب استعدادهاي فوتبال برطرف مي‌شود!


* - Britain's immigration laws 'favour footballers over scientists', Nobel prize group say

Sunday, September 26, 2010

هيچكاره‌هاي عرضه و تقاضا


- سه چهار سال قبل كه قيمت رهن و اجاره تا ماوراي ثريا هم رفته بود، با جناب صاحبخانه نشستي جهت تعيين ميزان جديد ماهيانه داشتيم. از تمام حربه‌ها براي جلوگيري از افزايش اجاره استفاده مي كردم، طوري كه به خودم اميدوار هم مي‌شدم! چون معمولا در امور چانه زني تسليم مي‌شوم و كم مي‌آورم! ولي او در جواب هر كدام از صحبتهاي من كه دلايل افزايش بي رويه نرخ مسكن  را گفته و آن را به درآمدهاي نفتي كشور و عدم سرمايه گذاري در بخش توليد و بيماري هلندي اقتصاد ايران و ... ارتباط مي دادم، مي‌گفت : « من با اين چيزها كار ندارم! من هم يكي از اعضاي اين جامعه هستم و در اين جريان "عرضه و تقاضا" من هم بايد سعي كنم از تو مبلغ بيشتري بگيرم و ...» .

- حالا چند سال گذشته، و در اين عرضه و تقاضا صاحبخانه كمتر دور و بر ما مي پلكد كه جاي شكر دارد! ولي حالا داستان طور ديگري براي من تكرار شده و حالا در موضع عرضه كننده "لگني" هستم كه اتفاقا متقاضي كمتري دارد. در سيتيزن ريكوايرمنتز(نيازمنديهاي  همشهري!) آگهي‌اش كردم و از هر قشري دارند زنگ مي زنند. تا قيمت اعلامي در زبان منعقد نشده، طرف مي گويد: «آقا چه خبر است؟ همين الان لگن بدون خط و خشي را پايين‌تر از اينها فروختند». من هم مي گويم حتما ايراد اساسي داشته و يا اينكه دو طرف بنا به دلايلي به توافق رسيده‌اند! ولي او سريعا مي گويد:«قيمت را كه من و شما تعيين نمي كنيم! بازار تعيين مي كند»!

دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه در اين مملكت افراد از هيچ چيزي هم سر در نياورند، در هر سه زمينه "فوتبال" و "اقتصاد"  و "تجويز استامينوفن" تبحر و تخصص دارند و كم نمي آورند.

Wednesday, September 8, 2010

مديريت پوپوليستي

يادتان هست كه چهار پنج سال قبل وزير كشاورزي شماره موبايل خودش را شخصا در تلويزيون اعلام كرد تا هر كشاورزي در اقصي نقاط مملكت شكايت و انتقادي داشت به آقاي وزير زنگ بزند و موارد مد نظر خود را مطرح كند!؟ و همانطور كه  انتظار مي رفت رسانه به انتقاد از چنين مصاحبه عوامفريبانه‌اي كه در آن انجام يك كار غير ممكن اعلام مي‌شد پرداختند. البته بعدها چندين مورد مشابه مضحك ديگر در همان سطوح مديريتي هم در خبرها آمد. و هر بار اين اتفاقات به نقل محافل تبديل مي‌شد. و البته من شخصا از آگاهي مردم خوشم مي آمد كه اين كارها را غير ممكن و عوامفريبانه مي دانستند. مثلا حتي در صف نانوايي و ... هم مي‌شد گله مردم  مردم  از نبود سيستم‌هاي كارآمد و قابل پيگيري جهت انتقاد و شكايت از سازمانها را شنيد.

ولي من نمي‌دانم چرا وقتي خاطرات نوستالژيك از زمان سي چهل قبل مطرح مي شود، قضيه فرق كرده و روشهاي پوپوليستي آن دوران محبوب و كارآمدند!؟ مثلا تصوير اين كپي بخشنامه جناب "مدير عامل شركت ملي نفت در سال 1351"  را ببينيد كه الان مردم به يكديگر فورواردش كرده و مي گويند ياد آن دوران به خير كه مديرها چنين هواي منابع انساني را داشتند! آقاي مدير گفته هر كسي در اين شركت و البته شركتهاي تابعه(!) مي تواند براي مطرح كردن درخواستها و شكايات خود پيش من بيايد و من هم البته درخواستهاي منطقي(!) را پيگيري مي كنم و هر مدير دون پايه ديگري در اين روند اخلال كند عذرش را خواهم خواست! حال اگر فرض كنيم شركت نفت آن زمان پنجاه هزار نفر نيرو داشته و از پنجاه هزار نفر آن سالانه ده هزار نفري مي خواستند بروند جلوي دفتر مديرعامل، هر روز بايد 33 نفر جلوي دفتر صف مي كشيدند! و مطرح كردن رو در روي هر شكايت و بررسي كردن منطقي بودن و يا غير منطقي بودن هر شكايت و انتقاد اگر 15 دقيقه طول مي كشيده، روزانه قريب 8 ساعت وقت مديرعامل شركت عريض و طويل ملي نفت صرف بررسي شكايات مي شده است!

حرف شركت نفت شد، ياد يكي از پمپ بنزين‌هاي تهران و شكايتم افتادم. ماه قبل كه سهميه سوختم تمام شده بود مي خواستم بنزين آزاد بزنم. تا از ماشين پياده بشوم ديدم متصدي پمپ بنزين خودش در باك را باز كرده و بنزين مي زند! گفتم مثل اينكه  با گران شدن بنزين مشتري مداري آقايان گل كرده. بعد از زدن بنزين و موقع رفتن ديدم نشانگر بنزين تا آخر نيامده؛ ولي چون باك نيمه بود و من هم فقط گفته بودم بيست ليتر بزن و از عملكرد نشانگر مطمئن نبودم چيزي نگفتم و رفتم. ولي دفعه بعد كه باك يكي دو ليتر بنزين بيشتر نداشت و به خاطر مسير مجبور بودم به همان پمپ بنزين بروم، دوباره متصدي همان پمپ بنزين تا از ماشين پياده شوم ديدم نازل را وارد باك كرده و به من مي گويد چقدر بنزين بزنم! ديگر داشتم به كارشان شك مي كردم. و بعد از بنزين زدن ديدم دوباره باك پر نشده، آمدم و به او اعتراض كردم. او قسم حضرت عباس خورد كه نه من 40 تا زدم و ... حتما آمپر تو درست كار نمي كنه و...! در جايگاه پمپ بنزين هيچ تابلويي هم نبود كه روي آن بنويسد تلفن شكايات و ...
در كشورهاي ديگر پمپ بنزين‌ها حداقل اسم شركت توزيع كننده را مي نويسند و اصلا متصدي پمپ بنزيني هم در كار نيست فكر نمي كنم كار به شكايت و اين حرفها برسد. آمدم از طريق اينترنت ببينم چطور مي شود از پمپ بنزين‌ها شكايت كرد! و تازه مي ديدم انواع و اقسام نهادها و سازمانهاي موازي زيادي در مورد توزيع سوخت دخيلند و هر كدام هم يك سايت بي در و پيكر دارند! مثلا اولش رفتم سايت سازمان تبصره 13 و ستاد سوخت! بعد رفتم سايت شكرت پالايش و پخش را پيدا كردم. هر كدام يك صفحه ويژه " طرح تكريم مشتري و ارباب رجوع" دارند و به صفحه كه مي روي اصلا نحوه اكرامشان معلوم نيست! تلفن هاي زيادي هم از معاونتهاي مالي و لجستيك و مهندسي و ... گذاشته‌اند. بالاخره يك بنده خدايي مي گويد با بازرسي تماس بگير. از چهار پنچ شماره يكي بالاخره جواب مي دهد كه بايد با بازرسي تهران بزرگ تماس بگيري. تهران بزرگ مي گويد با فلان منطقه بايد تماس بگيري. فلان منطقه مي گويد زنگ بزن به آقاي فلاني. آقاي فلاني هم بعد از تكه پراني كه فلان پمپ بنزين جايگاه شماره فلانه، به حرفهايم گوش مي دهد، مي گويد همينهايي را كه گفتي فاكس كن به فلان شماره! يكي از دوستان به درستي مي گويد اين يعني بابا بي خيال شو!


Monday, September 6, 2010

دستگاه‌هاي خوددريافت

هر دفعه پرداخت مكانيزه اقساط ماهيانه بانك مسكن، مستوجب معطلي يكي دو روزه مي شد:

- صبح زود روز موعد قسط مي رفتي بانك و مي ديدي مانيتور دستگاه خراب است.
- اگر دستگاه خراب نبود، بايد قبل از رفتن سراغ دستگاه، بايد پاي چند دستگاه ATM مي رفتي، و بالاي دويست هزارتومان برداشت مي كردي و بعد هم مي رفتي جلوي يكي از باجه‌ها تا چك‌پول‌ها را به اسكناس تبديل مي‌كردي!
- و بعد از خفه كردن صداي خانم گوياي خواب آلوده، بايد اسكناس‌ها را مي ريختي به حلقوم دستگاه! و البته هر بار هم  بايد اسكناس‌هاي ديگري هم داشته باشي تا جايگزين اسكناسهايي بكني كه ناسالم تشخيص داده شده و ديپورت مي شوند.

و ...

و اين دفعه بالاخره خيالمان راحت شد! چون با اين صحنه موجه شدم:
به جاي اينكه مشتري را سرگردان كرده و بگويند برو چند ساعت ديگه بيا و ... و وقتش را بيشتر تلف كنند، مثل بچه آدم با صراحت نوشته‌اند:
" دستگاه خراب است؛ شماره گرفته و به صندوق مراجعه كنيد"!



نتيجه سيستمي:
اين بانك‌ها بايد قبل از اينكه چنين دستگاه‌هايي را به كار بيندازند، كمي حساب و كتاب بكنند كه آيا اين كارشان نقض غرض هست يا خير، بيراه نرفته‌اند!

Saturday, September 4, 2010

تغيير فاحش در نحوه يادگيري

يكي از تفاوتهاي فاحش اين دوران با همين هفت - هشت سال قبل اين است كه نحوه يادگيري و آموزش تغيير اساسي يافته است. دليلش هم تنها و تنها تكنولوژي اطلاعاتي است. اين جريان سن و سال و تجربه و مدرك و ... نمي شناسد. اگر قبلا معلمين و اساتيد بايد بيست سي سالي بزرگتر بودند امروز به واسطه  وب 2.0 بايد از الف بچه‌ها ياد گرفت.  البته انصافا آدم زورش مي آيد! ولي فرق نسل لب مرز X و Y ها ( متولدين نيمه دوم دهه پنجاه و شايد نيمه اول دهه شصت )با بقيه در اين است كه با اين قضيه بهتر كنار مي آييم و زودتر تسليم مي شويم. چون خودمان زماني با تكبر به چرتكه به دستها حالي مي كرديم كه دنيا دارد عوض مي‌شود كاسه كوزه‌هايتان را جمع كنيد!

مطلب مرتبط قبلي: آموزش سنتي عليه تكنولوژي

Thursday, September 2, 2010

تمركز زدايي يك شبه غير ممكن است


از ميان اين همه شبكه بالاخره يكي پيداشد كه يك برنامه جالبي پخش كند! البته خيلي هم جالب نبود و نگران كننده بود. لوس آنجلسي‌ها گسل جديدي در نزديكي شهر بزرگسان پيدا كرده‌اند. اين گسل كه اسمش "پونته هيلز(Puente Hills)" است در هر سه هزار سال يك بار زلزله عظيم و ويرانگري را ايجاد مي‌كند. و چون لوس آنجلسي ها نمي دانند در كجاي چرخه اين سه هزار ساله قرار دارند كلي نگران‌اند و با شبيه‌سازي‌هايي كه انجام داده‌اند مي دانند اگر زلزله مذكور بيايد بيچاره  خواهندشد. اكثر آسمانخراشها در مركز شهر و جاده‌ها آسيب جدي ديده و 18 هزار نفر هم كشته خواهندشد. البته آنها حتي مدتها قبل از كشف گسل مزبور دارند ساختمانهايشان را  مقاوم سازي كرده و ضد زلزله مي كنند. مثلا براي مقاوم سازي ساختمان هشتادساله و بلندمرتبه شهرداري كل ساختمان به آن بزرگي را از زمين بلند كرده و پي‌اش را مسلح به جك‌هاي هيدروليك كرده بودند. چنين عنوان شد كه هزينه اين كار دويست ميليون‌دلار بوده و براي مقاوم‌سازي ديگر ساختمان‌ها هم بودجه كلاني مورد نيازه بوده و مشكل فقط پول است.

اواخر سال گذشته مطلبي نوشته‌بودم در مورد زلزله احتمالي تهران و يكي از دو راه حل پيشنهادي مقاوم سازي ساختمانهاست كه غير ممكن به نظر مي‌رسد. راه حل ديگر تمركز زاديي است كه اتفاقا چند ماه پيش در كمال تعجب ديديم در يك اقدام سريع پطرح خود را هم اجرايي كرده و مي خواهد سازمانها و كاركنانش را به شهرستانهاي ديگر انتقال بدهد! ولي از حالا معلوم است كه چنين طرحي موفق نخواهد بود. روند مهاجرت به تهران يك شبه نبوده كه يك شبه بتوان آن را برعكس نمود. در هر سازماني بافتهاي قومي مختلفي وجود دارد. بدون در نظر گرفتن امكانات رفاهي محلي كه قرار است سازمان به آنجا منتقل شود، آيا كسي كه از آذربايجان به تهران آمده آيا حاضر است به نقاط كويري ايران برود و يا بالعكس؟! بايد توجه داشت همه افرادي كه مهاجرت مي كنند شاخص اصلي كه در نظر مي گيرند شرايط بهتر زندگي است. حالا ممكن است چند مطلوبيت را از دست بدهند ولي مطلوبيتهايي كه بدست مي‌آورند يقينا بيشتر مي‌چربد.

چاره تمركز زدايي انتقال فله‌اي سازمانها و يا جابجايي مشاغل به جاهايي كه نياز به شاغل ندارند، نيست. تنها راه ممكن فدراليسم اقتصادي است. هر ناحيه از مملكت ويژگيهاي منحصر به فردي دارد كه فقط براي ساكنان بومي آن قابل درك و لمس است. يكي از توريستي ترين مناطق ايران گيلان است. اين ناحيه بدون اتكا به درآمدهاي حاصله از كشاورزي مي تواند با جلب توريستهاي داخلي و خارجي خودكفا باشد. ماه قبل از گيلان عبور مي كردم. در كل مسير، حاشيه جاده پر بود از آشغال. از دور مناظر زيبا به نظر مي‌رسيدند، ولي جايي نمي شد پيدا كرد كه بشود دقايقي اتراق كرد! مطمئنا اين آشغالها را خود گيلاني‌ها به زمين نريخته بودند. اينها را افرادي ريخته بودند كه براي يكي دو روز گردش آمده بودند و در حين عبور از گيلان ريخته بودند! اما اگر درآمدهاي حاصله از توريسم براي گيلاني‌ها اهميت داشت و حياتي بود، آيا مي توان متصور بود كه گيلان اينچنين به هم ريخته باشد. يقينا خود مردم احساس مسؤوليت كرده، و مي دانستند اگر اين زباله‌ها همينطوري باقي بمانند ممكن است رغبت توريستها را جهت سفر به گيلان كمتر كند. و در نتيجه آنها با تشكيل مؤسساتي، اين زباله‌ها را جمع آوري كرده و از سوي ديگر با فرهنگ سازي حتي جلوي ريخته شدن زباله توسط توريستها را مي گرفتند. چنين مثالي را براي همه نقاط ايران مي توان زد. يعني اگر مديريت و كنترل اقتصادي هر منطقه دست خود مردم باشد و مردم در انتظار حاتم بخشي‌هاي مركزي نباشند، روند مهاجرت كندتر شده و در بلند مدت معكوس هم خواهدشد.

Saturday, August 21, 2010

جلوگيري از فاجعه انساني در پاكستان

نمي‌دانم چرا بر خلاف زلزله هائيتي، سيل پاكستان حس انساندوستي جماعت را جهت كمك ترغيب نمي كند. اين در حالي‌است كه با پاكستان همسايه ديوار به ديواريم. مطمئن باشيد درصدي از ميليون‌ها آواره‌هاي پاكستان به سوي ايران هم خواهند آمد، چرا نبايد كمك كنيم تا خانه‌هاي خود را دوباره ساخته و روانه ممالك ديگر نشوند؟

Saturday, August 14, 2010

رويكرد سازمان‌ها در مورد استفاده كاركنان از اينترنت

فكر مي كنم از اواسط دهه هفتاد شمسي به بعد نمي‌توان شركت و سازماني را در ايران تصور كرد كه جلوي هر كدام از كاركنان ستادي يك دستگاه كامپيوتر نباشد. اوايل دهه هشتاد كه كامپيوترها به اينترنت وصل شدند كامپيوترهايي كه به اينترنت متصل نبودند در حكم خودروهاي در حال پارك بودند كه يك بچه در نبود پدر رفته پشت فرمان و بيب-بيب مي كند! همان ابتداي دهه هشتاد و نبود اينترنت در سازمانها كاركنان در اوقات بيكاري يا به سراغ بازي‌هاي كامپيوتري مي‌رفتند و يا اينكه با شيوه دايال آپ به اينترنت متصل مي‌شدند.  در عصر اطلاعات فرهنگ مردم هم به گونه‌اي تغيير مي‌يابد. شايد تنها اين مثال كافي‌است كه همسر يك كارگر هميشه انتظار دارد شوهرش حتي سر كار آنلاين باشد و بتواند با موبايلش در موقع لزوم با اور ارتباط برقرار كند و اين ارتباطي به نوع شغل ندارد.

چندي پيش در اخبار آمده بود كه زن كارمندي كه به دليل استراحت مرخصي گرفته ولي در فيس بوك قبراق و سر حال مشاهده شده بود به دليل استفاده از فيس‌بوك از سازمان اخراج شد. گويا سازمانها درهمه جاي جهان در قبال استفاده كاركنانشان از اينترنت حساسيت و مقاومت نشان مي‌دهند. و بدون آنكه تغيير در فرهنگ كاركنان را مد نظر قرار دهند سهميه استفاده از اينرنت تخصيص مي‌دهند تا جلوي افراط كاركنان در استفاده از اينترنت را بگيرند (اين مطلب را بخوانيد). خوب، نمي‌شود كه كاركنان از بدو ورود تا خروج از سازمان مدام در حال چك كردن ايميل باشند، فوروارد كنند(اهالي جنوب شهر اينترنت!)  و يا با جي‌ريدر مطلب لايك زده  و به اشتراك بگذارند (اهالي شمال شهر اينترنت!) و ... البته چنين حساسيت‌هايي هم در سازمانها بجا به نظر مي‌رسد! چون حق دارند؛ كاركنان كه به كافي‌نت نمي آيند ؛ تازه حقوق هم مي گيرند! آنها آمده براي سازمان كار كنند...


و بنابراين اولين راه حلي كه به فكر مديريت سازمانها مي‌رسد به راه انداختن زد و بند و تخصيص سهيمه است! و انگار اگر سهيمه تمام شود، كاركنان مي روند و دو دوستي مي چسبند به كار! طرف مي‌رود سراغ گيم و ... خوب اين هم سليقه و رويكردي است

من كه فكر مي‌كنم اگر قرار باشد سازماني بهره‌ور نباشد چه در اينترنت سهميه بگذارند و چه نگذارند، مشكل حل نخواهدشد. اينترنت را بايد به عنوان يك واقعيت پذيرفت. درست مثل ميز و صندلي و خودكار و كامپيوتر! درست مثل لوازم كار و ديگر ابزاري كه در فعاليتهاي سازماني بايد به‌كار گرفته شوند. اگر در سازماني بي‌كاري وجود داشته باشد بايد مسأله را طور ديگري حل كرد. مهم بايد خواستن خروجي باشد و نه كنترل رفتار كاركنان. با تخصيص سهميه شايد افراد حتما خود را ملزم به آن بدانند كه همان يكي دو ساعت سهميه را تا آخر مصرف كنند، ولي اگر براي سازماني عملكرد و خروجي و نتيجه كار مهم باشد، چه بسا كاركنان فقط چند دقيقه از سهميه اختصاصي‌شان را مصرف كنند.
آيا داشتن رويكرد اخير در قبال نحوه استفاده از اينترنت بهتر نيست؟


Wednesday, August 11, 2010

نحوه ترسیم و استفاده از پیووت چارت‌ها


همانطور كه در پست قبل گفته بودم قرار شد چگونگي ترسيم و استفاده از پيووت چارتها(بعضی ها پایوت هم می گویند!) در اين وبلاگ آموزش داده‌شود. دوباره من باب تذكر اين توضيح را بدهم كه ترسيم پيووت چارت فرايند ساده‌اي داشته و پيچيدگي خاصي ندارد و احتمالا آنهايي كه بلدند بگويند آخر اين هم آموزش مي‌خواهد؟! ولي چون در سازمانهاي ما معمولا كمتر از آن استفاده مي‌شود هدف بيشتر معرفي است تا آموزش!


جهت مشاهده صفحه مربوطه روي عبارت "استفاده از پيووت چارتها براي گزارشگيري و رسم انعطاف پذير نمودار" كليك كنيد.

توضیحات و مثال‌ها تا فردا تكميل خواهد.

Wednesday, July 21, 2010

استفاده از پيووت چارت‌ها جهت جلوگيري از تفكيك بازي

متاسفانه در اين وبلاگ نتوانسته‌ام آنطور كه بايد و شايد و با توجه به نامي كه براي آن انتخاب كرده‌ام به استفاده از تكنولوژي اطلاعات در امور مربوط به مهندسي صنايع و مديريت بپردازم. حال قصد دارم در مورد گزارشگيري و رسم چارت توضيحاتي كاربردي بدهم.

احتمالا از شما هم در محل كارتان خواسته مي شود نمودارها و جداول مختلفي جهت درج در گزارش‌ها يا پرزنتيشن‌ها رسم كنيد. هر بار هم وقتي آقايان نمودارها و جداول را مي‌بينند تازه افق‌هاي جديد(!) پيش چشمشان هويدا شده و مي گويند اين نمودارها را به تفكيك فلان چيز هم ارائه بده. و هر بار هم درخواستهاي جديد مطرح مي‌شود.  جهت جلوگيري از اتلاف وقت براي  تكرار در ترسيم نمودارها كه تعداد آنها با توجه به "تفكيك" به صورت تصاعدي بالا مي‌رود، مي‌توان از Pivot chart ها يا Pivot Table هاي Microsoft Access يا Microsoft Excel بهره‌مند شد.

البته من فكر مي كنم يكي از دلايل عدم استفاده از اين ابزارها در ايران اين است كه تعداد جداول و نمودارها در پرزنته‌ها زياد شده و در نتيجه مدت زمان پرزنته هم جهت اطاله كلام بيشتر شود. ولي خوب اگر در محل كار شما "زمان" ارزش خود را دارد و مديران و تحليل‌گران مي خواهند گزارش‌ها قدرت انعطاف پذيري بيشتري داشته باشند شما ناگزير به استفاده از Pivot Chart ها هستيد. البته بايد بعد از تهيه اين فايل‌ها بايد به خوبي قابليت آنها را هم توضيح دهيد تا بتوانند با drag و drop كردن فيلدهاي مختلف هر چه مي‌خواهد دل تنگشان گزارش بگيرند.

در پست بعدي طرز تهيه اين فايل‌ها در اكسس آموزش داده خواهدشد.

Saturday, July 17, 2010

ارشد يا غير ارشد! مسأله اين است

در كتب تاريخي يكي از كارهايي كه در ميان خدمات اميركبير فهرست شده، از ميان برداشتن عناوين و القابي بوده كه در تشكيلات قجري به خدم و حشم داده مي شده. با اينكه آن زمان اميركبير آبي در هاون ساييده و ما فكر مي كنيم اين كار را انجام داده  و هم اكنون در رزومه اميركبير* به عنوان خدمت ذكر مي شود، در حالي كه خيال داشته اين كار را انجام بدهد؛ حتي بعد از گذشت صد و پنجاه سال، ما مردمان لقب دوست خيلي دوست داريم در جلسات و نشست ها و ملاقاتها و نامه نگاري‌هاي اداري و غير اداري  به همديگر مهندس و استاد و دكتر و پروفسور بگوييم.

امروز از روي تصادف ليستي  ديدم كه روي آن اسامي ده - پانزده ارزياب (حالا زمينه‌ و موضوع ارزيابي را نمي‌گويم) درج شده بود. جلوي بعضي‌ها نوشته شده بود "ارزياب ارشد"، و بقيه هم "ارزياب" خشك و خالي بودند. با تمام احترامي كه به ارشدهاي آن ليست دارم، مطمئنم كه بقيه يك شبه ارزياب شده‌اند، و جهت اجنتاب از نمايش يكسان دوغ و دوشاب، چند نفرشان ارشد شده‌اند! و بيچاره همان ارشدها كه چه بسا ارشد هم باشند، ولي به نظر مي‌رسد ارزش و قدر واقعي آنها هم در "تورم" درجه بندي و ارشديت پايين‌تر از اين حرفهاست.


* - راستي، خود ميرزا تقي خان هم چه لقب پر طمطراقي داشته: اميركبير؛ انگليسي‌اش مي‌شود The Great Emir ! احتمالا خيل الدوله‌ها و السلطنه‌ها و الممالك‌ها مي گفتند اگه راست مي‌گي خودت چرا امير كبيري؟!

پ. ن:
آخرين تعريف "جهان سوم" :
جهان سوم جایی است که در آن همه مهندس اند!

مهندس اولی خطاب به مهندس دومی: سلام مهندس
مهندس دومی در پاسخ به مهندس اولی: سلام مهندس
منبع

Tuesday, July 13, 2010

تقليد تكنولوژيك


بعضي‌ها آنقدر بر طبل بومي‌سازي مي زنند كه ماهيت و خاصيت كار عوض مي شود و اصلا نمي شود گفت آيا واقعا اين كاري كه مي كنيم همان مدل واقعي است يا نه؟ و يك عده هم از اين سوي بام مي افتند و چشم بسته مي خواهند هر كاري را تقليد كنند. يكي از آفتهاي مهندسي صنايع و مديريت* همين حرف زدن از معده  و پشت هم اندازي لغات قلمبه سلمبه اختصاري است! دريغ از استتناد به گزارش‌هاي تحليلي كه از محيط‌هاي كاري خودمان به دست آمده باشد. چون همه دنيا فلان كار را مي كند پس ما هم بايد آن كار را بكنيم! چون پيتر دراكر گفته! پيتر سنگه هم تاييد كرده و ... طرف شايد نتواند يكي دو جمله انگليسي صحبت كند و يا اصلا املاي كلمات را هم درست و حسابي نمي‌داند ولي  اصرار دارد هي از لغات انگليسي استفاده مي كند. به راحتي مي تواند بگويد "فعاليت" و "محدوده"  ولي بايد زبانش را بپيچاند دور هم و بگويد اكتيويتي و اسكوپ!

تقليد هر كاري از روي شركتهاي اسم و رسم‌دار بين‌المللي درست مثل اين است كه اصلا جاده‌اي نداشته باشيم ولي بخواهيم مسابقه فرمول يك برگزار كنيم! البته در بعضي موارد هم ابزار و تكنولوژي فعلي جواب مي دهد ولي چون تب به كارگيري تكنولوژي جديد فراگير شده، با بهانه‌هايي همچون آينده‌نگري اصرار فراواني مي شود كه حتما بايد ما هم از آن استفاده كنيم. معمولا تجربه شده  قراردادها بسته مي شود و هزينه ها مي شوند و سرمايه ها دور ريخته مي‌شوند و از تكنولوژي فعلي هم  به طور مؤثر استفاده نمي شود و البته تكنولوژي‌هاي مدرن هم تا زماني كه قابل استفاده شوند دوباره بايد جايگزين نسل جديد خود شوند!


* - لزوما منظورم كساني نيستند كه اين رشته‌ها را خوانده باشند. ماشالله  ديگر همه در اين امور جنرال سررشته دارند.

Saturday, July 10, 2010

صنعت رو به زوال


اينكه شركتهاي داخلي در يك بازار ايزوله و انحصاري نباشند بسيار خوب است ولي آدم وقتي مي بيند شركتهاي توليدي يكي پشت سر هم درشان تخته مي‌شود خيلي اسفناك است. از سال 80 در همين جاده مخصوص كرج كه شايد از نظر ازدحام و وفور مراكز صنعتي در كشور بي‌همتا باشد، خودم شاهد چندين شركت‌ توليد  كفش و  يخچال و ... بوده‌ام كه ساختمانشان پس از مدتي سوت و كور بودن، تبديل شدند به نمايندگي‌ها و خدمات پس از فروش شركتهاي كره اي و چيني و ...  در شرق تهران هم يك شركت  توليد تلويزيون بود كه سالنهايش تبديل شده بود به نمايشگاه ابزار چيني.
يعني اينكه توليد در مملكت سودآوري ندارد و همان بهتر كه كارآفرين‌ها محصولات و خدمات خارجي‌ها را به مردم ارائه كنند.

يكي از دوستان وبلاگ‌نويس هم كه خود يك كارآفرين است، اين درد را بهتر حس مي‌كند؛ مطلبش را بخوانيد:"خداحافظ تولید کم سود". اصلا جالب نيست كه در مملكتمان افراد با انگيزه در همان جواني به اين نتيجه مي رسند كه وارد كردن كالا خيلي سودآور تر از توليد است.

Thursday, July 8, 2010

از پيشگويي تا پيش‌بيني

بازيهاي جام جهاني دارد به پايان كار خود نزديك مي رسد و پس از اينكه "پيش‌بيني"ها در مورد برتري آلمان غلط از آب درآمد و "پيشگويي" اختاپوسي هم رنگ حقيقت به خود گرفت، قدرت بحث دوستاني بيشتر شد كه مي‌گويند فاكتور "شانس" در فوتبال با اهميت تر از ديگر رشته‌هاي ورزشي است. ولي همانگونه كه در مطلب انيميشن يا چشم‌انداز هم گفتم باز هم معتقدم شانس در فوتبال باعث برتري نمي شود و تنها در شرايط كاملا برابر باعث تغيير نتيجه مي‌شود.
و آنچه باعث مي‌شود "پيش بيني" دقيق نباشد و يا به عبارت ديگر غلط باشد ، در نظر نگرفتن شرايط است و  بي اهميت  در نظر گرفتن بعضي از فاكتورها است. يعني براي اينكه يك پيش‌بيني ايده‌آل باشد (كه غير ممكن به نظر مي رسد) نبايد چيزهايي را حدس زد و متوسل به پيشگويي شد!

در اين مدت در دو سايت فوتبال 3 (متعلق به شبكه 3) و فيفا (با حمايت مالي كاسترول) ، يكي از سرگرمي‌هايم پيش بيني بازي‌ها بود. در سايت اولي فقط نتيجه بازيها حدس زده مي‌شود و پس از بازي به اعضا امتياز داده مي‌شود، ولي در سايت دوم پيشگويي صرف نيست و امتيازها فقط به پيشگويي و حدس تعلق نمي گيرد. اينجا پيشگويي به پيش بيني نزديك تر است و فاكتورهاي بيشتري در امتيازگيري دخيل است: حدس زدن تعداد آفسايدها، تعداد كارتهاي زرد، زننده گل اول، فاصله زماني به ثمر رسيدن گل، و البته گفتن اينكه كدام تيم برنده خواهدشد و نتيجه دقيق چه خواهدبود. يكي از دوستان مي گفت كه اين كارها صرفا شانسي است و افرادي كه خوش شانس‌اند امتياز مي گيرند. ولي اصلا اينطور نيست. خيلي‌ها هستند كه اطلاعات قوي دارند از گذشته و حال كيفيت تيم‌هاي فوتبال و به خوبي امتياز مي گيرند و خود من هم در اين ماه با ديدن نحوه بازي‌ها همين‌طور الكي حدس نمي‌زدم كه نتيجه چه خواهدبود و امتيازاتي كه كسب كردم روند منظمي داشت. مثلا تيم آلمان در سه بازي معمولي خودش در سي دقيقه نخست گل اول بازي را زد. اين بدان معني بود كه مي‌شد در بازي‌هاي بعد هم اين تيم طوري بازي كند كه در سي دقيقه اول بازي گلش را بزند. البته آنها كه از نحوه بازي اسپانيا اطلاع داشتند مي‌دانستند كه اين تيم هم چنين اجازه‌اي را به آلمان نخواهد داد. يعني من وقتي پيش‌بيني كردم كه چون تيم منظمي همچون آلمان در بازي‌هاي گذشته موفق به گلزني در سي دقيقه نخست شده، از اين غافل شدم كه اسپانيا در بازي‌هاي گذشته خود در سي دقيقه  ابتدايي اصلا گل نخورده‌است! يعني پيش‌بيني من به دليل عدم آگاهي از نحوه اسپانيا و نيز داشتن تعصب براي آلمان، نه تنها ايده‌آلي نبوده بلكه براي اين بازي خاص يك پيشگويي الكي بوده‌است.
همانگونه كه خيلي از طرفداران ايتاليا و فرانسه فقط به خاطر نام آن دو تيم پيشگويي الكي كرده بودند و از حذف شدن زودهنگام تيمهاي خود بهت زده شدند و آن را به بدشانسي ارتباط دادند و اين در حالي بود كه اصلا به كيفيت كار بازيكنان و نيز سن بالاي آنها دقت نكردند. و همچنين است ماجراي آرژانتين و غنا كه مربي اولی حربه‌ای جز تشویق و روحیه‌ دادن به بازیکنان نداشت و دومی، پنالتي حیاتی‌اش را به دلیل هیجان بیش از حد از دست داد.


Tuesday, July 6, 2010

هزينه و درآمد پخش جام جهاني

مي بينيد كه حين پخش بازي‌هاي جام‌جهاني چه منتي مي گذارند كه داريم بازي‌ها را به طور مستقيم براي شما پخش مي كنيم و تحليل مي كنيم و از اينترنت براي شما خبرهاي داغ مي خوانيم(!). در پارس فوتبال به نقل از مدير شبكه 3 آمده كه امتياز حق پخش بازي‌ها براي داخل ايران 30 ميليون دلار بوده به خاطر روي گل ما مردم با چك و چانه خريده‌اند هفت و نيم ميليون دلار. و چقدر هم ما را دوست دارند. ولي موقع بازي  آنقدر جماعت را به به پيش‌بيني و ارسال اس ام اس تشويق مي‌كنند كه يادشان مي رود كارشان گزارش و تحليل‌ و تفسير بازيها است. و اين مساله در ذهن متبادر مي شود اين وسط چيز ديگري هم بيشتر از مردم دوست داشته مي شود و آن سود حاصل از پخش آگهي ‌هاي بازرگاني است.

خيلي در اينترنت گشتم تا تعرفه پخش تيزرهاي تلويزيوني را پيدا كنم؛ آخر سر به اين صفحه سايت تابناك رسيدم. تعرفه پخش آگهي با توجه به تعداد مخاطبان برنامه‌ها تعيين مي شود و گويا ركورد آن به سريال پرطرفدار جومونگ تعلق دارد كه هر ثانيه پخش آگهي قبل، ميان، و بعد از برنامه پنج ميليون تومان است. و البته من كه يك پاي ثابت تماشاي بازي‌هاي جام جهاني هستم فقط اسم جومونگ را شنيده‌ام. مي خواهم اين را بگويم كه پخش يك بازي عادي جام جهاني چه بسا پربيننده تر از جومونگ هم باشد.
حال اگر فرض كنيم:

- حق پخش آگهي براي بازيهاي جام جهاني ثانيه‌اي دو ميليون تومان باشد،
- سي دقيقه، يعني هزار و هشتصد ثانيه آگهي قبل، بعد و بين دو نيمه آگهي پخش شود،
- تعداد بازي ها هم كه 64 مورد است؛

با يك محاسبه ساده، يعني ضرب ارقام بالا در يكديگر، مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه درآمد كل حاصل از پخش بازي ها معادل 230 ميليارد و چهارصد ميليون تومان مي باشد. خوب اين 230 ميليارد تومان كجا و آن هفت ميليارد و فوقش سي ميليارد كجا، كه اينقدر هم منت بر سرمان مي گذارند!

پ. ن: 
راستي، در مورد درآمد ناشي از ارسال اس ام اس‌ها صحبتي نشد! ديشب(18 تير) اعلام شد تعداد كل اس‌ام‌اس‌هايي كه تا به حال فرستاده شده است 68 ميليون عدد است. تعرفه اس‌ام‌اس هم اگر ده تومان باشد(اگر ارقام لاتين نباشد!) و دو ميليون مورد هم تا بازي فينال ارسال گردد، درآمد ناشي از اس‌ام‌اس مي‌شود هفتصد ميليون تومان. با توجه به اينكه اين همه اس‌ام‌اس طلب مي‌شود فكر كنم براي خودشان زياد صرف نكند و سودآور نباشد!

Sunday, July 4, 2010

كاريزماي صرف كافي نيست


درست است در رهبري يك تيم بايد از كاريزما و احساسات هم استفاده كرد ولي تصميمگيري  بر مبناي تحليلهاي استراتژيك، هم نبايد جاي خود را به ماچ و بوسه و نوازش و سلام وصلوات و آخر سر هم هيجان و دشنام و سركوفت و ... بدهد.


از موقعي كه آلمان چهار گل به استراليا زد و در بازي بعد مقابل تيم صربستان ، حتي با وجود ده نفره شدن قدرت بلامنازع ميدان بود، مشخص شد كه بازي آلمان درست مانند پلي استيشن از بيرون زمين هدايت مي‌شود و مديريت و درايتي منحصربفرد بر بازي حاكم است. و ديروز يواخيم لؤو دوباره نشان داد كه نتيجه گيري‌اش مقابل انگليس به سوت داور وابسته نبوده و فقط قدرت رهبري‌اش در مربي‌گري بوده كه باعث نمايش عملكردي خارق‌العاده از سوي استعدادهاي نو و كم تجربه‌اش شده است. او از بازي هدفدار و ثمربخش آنها نتيجه دلخواه گرفت.

و در مقابل اين ديه‌گو آرماندو مغرور بود كه نشان داد چگونه مي‌توان غولها و استعدادهاي بزرگ را به مهره‌هاي بي‌خاصيت تبديل كرد، كه در برابر يك تيم با برنامه و قدرتمندتر فقط به اين سوي و آن سوي مي‌دوند. كاريزما و هيجان و تعصب  و خلاقيت‌هاي  فردي شايد مقابل يك تيم ضعيف و متوسط باعث پيروزي قاطع هم بشود، ولي در مقابل تيمي كه علاوه بر همه اينها از فاكتوري مثل مديريت و سازماندهي بهره مي‌برد نتيجه همان مي‌شود كه ديروز ديديم. جالب است كه خود مارادونا هم اذعان مي كند كه:
«آلمان پس از گل اول ایده‌هایی در سر پروراند که پیش از این در جام جهانی ندیده بودیم. می‌دانم نتیجه بازتاب اتفاقات زمین نبود و همچنان به بازیکنانم افتخار می‌کنم(!). آنها موقعیت‌های خود را به گل تبدیل کردند و ما هم چند موقعیت داشتیم.» (منبع)
ولي از آنجا كه نرود ميخ آهني در سنگ، به دليل تعصب اين را هم مي‌گويد تا نشان دهد آنها از شكست درس نمي گيرند و در آينده هم قادر به تكرار افتخارات قرن پيش نخواهندشد:
«به عنوان مربی و بازیکن فهمیده‌ام که فوتبالی که مردم کشورم دوست دارند به این ترتیب است. آنها مرتبا به دنبال گل، بازی خوب و پشت سر گذاشتن حریفان هستند. من آرژانتین را به سبک دیگری نمی‌پسندم(!).»
و اين در حالي است با اينكه قبلا تيم آلمان به زعم خيلي‌ها بازي ماشيني مي‌كرد و به دليل تعصب ن‍ژادي از بازيكنان مهاجر استفاده نمي‌كرد، فكرشان را تغيير داده‌ و با به خدمت گرفتن ستارگاني همچون اؤزيل و خديرا بازي‌هايي ارائه مي‌دهد كه هم دوستداران بازي ماشيني لذت ببرند و هم طرفداران بازي‌هاي به قول معروف تكنيكي و عامه‌پسند؛ و البته از سوي ديگر نتايج شگفت انگيز هم عايد آلمان مي‌شود.
اگر اوضاع به همين ترتيب به پيش رود و حتي اگر دست خدايي هم از آستين بازيكنان حريف  بيرون بيايد، من فكر مي كنم اسپانيا هم به سرنوشت بقيه گرفتار خواهدشد؛ و فقط هلند است كه شايد براي آلمان زحمت ايجاد كند. چون در اين جام هلند فقط مثل آلمان است و مي داند كه چه كند و تكراري بازي نمي كند.

Wednesday, June 30, 2010

انيميشن يا چشم‌انداز

سريال كارتوني فوتباليست‌ها يا همان سوباسا اوزاراي معروف را كه يادتان هست؟ طرف يك شوت مي زد دو-سه هفته كل پير و جوانهاي مملكت را سر كار مي گذاشت. خاطرم هست همان مواقع(سالهاي 73-74) در يك مقاله روزنامه همشهري، اين كارتون را به شدت مسخره كرده بودند و نوشته بودند ژاپني‌ها چون در عرصه واقعي فوتبال به دليل مشكلات بدني و ذاتي (!) در نتيجه‌گيري كم مي‌ آورند دست به دامن خيالپردازي و رويا پردازي شده‌اند و در حالي كه يكبار هم به جام جهاني صعود نكرده‌اند، به مدد تصاوير انيميشني با آلمان و ايتاليا و برزيل بازي‌ كرده و آنها را هم مي برند! آن موقع هم نه اينترنتي بود و نه ويكي پديايي، كه ببينيم اصلا ژاپني ها براي چه كارتوني مضحك(با اينكه همه با هم هر هفته مي‌ديديمش!) ساخته‌اند در مورد فوتبال و البته فكر مي كرديم كلماتي مثل داشتن "استراتژي" فقط با دنياي جنگ ارتباط دارد.

و همان مواقع بود كه ژاپن در شرف صعود به جام جهاني بود ولي عربستان اجازه نداد. در ايران مي گفتند آنها "سرمايه گذاري" كرده‌اند و البته همين مقوله "سرمايه‌گذاري" را كه مردم نمي دانستند يعني چه؟ رشوه دادن به داور هم را يك نوع سرمايه گذاري مي توان قلمداد كرد كه البته وقتي قهرمانان تصادفي* ما نمي توانستند به كره و ژاپن و عربستان گل بزنند همه با ذهن خراب به دلارهاي نفتي و غير نفتي فكر مي كرديم و مي گفتيم داورها فقط به دليل آن سوت مي زنند! گذشت تا اينكه ژاپن مبدل شد به نماينده ثابت آسيا در جام جهاني، و حتي ميزباني آن را به همراه كره جنوبي بر عهده گرفت. در سال 2002 هر دو كشور تا مراحل بالاتر رفتند و كمتر كسي را ديدم كه بگويد اين دو تيم شرق آسيا به دليل شايستگي صعود كردند و نه مزاياي ميزباني.

ولي امسال نه ژاپن و كره ميزبان بودند، و نه مي شد گفت داورها به كمك آنها آمده‌اند و البته قضيه برعكس هم بود، چون به نظر من داورها هم در حق آنها اجحاف كردند. همانگونه در عرصه صنعت شانه به شانه اروپا پيش مي تازند و اكثر اوقات هم جلو مي زنند اين بار در عرصه ورزش فرا ورزشي مثل فوتبال هم توسعه بي‌نظيري يافته‌اند. ديشب ژاپن در ضربات پنالتي شكست خورد تا به جمع هشت تيم پاياني راهي نيابد. طرز نگرش ما چنين است كه بگوييم ژاپني‌ها شانس نداشتند. ولي من مطمئنم ژاپني‌ها جور ديگري فكر مي ‌كنند. آنها براي آينده تيمي آماده خواهند كرد كه كار به وقت اضافه و ضربات پنالتي نكشد تا روند رو به اوج خود را ادامه دهند.

حال به كارتون فوتباليست‌ها برگرديم. آن شايد براي ما كارتوني مضحك و مايه تفريح بوده، ولي براي ژاپني‌ها نقش "چشم‌انداز"(vision) را بازي كرده است. البته آنها "چشم انداز" و ويژن را به بچه‌ها‌ و نوجوانهاي آن موقعشان نشان داده‌اند و نه به پيرمردهاي بازنشسته‌شان! البته ما هم همان چشم‌انداز را ديديم، ولي استراتژي فقط چشم‌انداز نيست.


* - به اين خاطر مي گويم تصادفي كه  مطمئنم علي دايي موقعي كه  جهت ورود به دانشگاه شريف كنكور مي داد در مخيله اش هم نمي گنجيد كه روزي سرمربي فوتبال شود.

پ. ن:
این هم از افتخار یزرگ و غیر انیمیشنی ما!

Sunday, June 27, 2010

فوتبال، عملكرد، و تغيير

1- فكر مي كردم در ميان اين گزارشگران فوتبال عادل فردوسي‌پور بهره هوشي و يا همان آي-كيوي نسبتا بالاتري دارد؛ ولي هر موقع شوت بازيكنان  دروازه‌ها را مي لرزاند او هم مثل خياباني و ميرزايي مي گويد: "تير دروازه به كمك دروازه‌بان اومد و مانع ورود توپ به دروازه شد"!! كاش حداقل اين حميدرضا صدر كه از معدود روشنفكران فوتبالي اين مملكت است به او بگويد آدم حسابي! تير دروازه هم اوت حساب مي شود و وسط دروازه نيست كه به دروازه‌بان كمك كند!

2- كاش كاركنان را هم مي‌شد به سادگي بازيكنان فوتبال ارزيابي عملكرد نمود. مثلا قسمت(Compare players) سايت فيفا را ببينيد كه با چند رقم به سادگي نشان مي دهد كه عملكرد "ليونل مسي" صد و هفتاد سانتي، و بيست و دو ساله يك سر و گردن بهتر از همه ستاره هاي ديگر جام جهاني است.
يادش به خير چند سال قبل كه در شركت در اعتراض به نحوه ارزيابي عملكرد به يكي از مديراني كه با افتخار مي گفت من هرگز به كاركنان جديد الاستخدام كارايي عالي نمي دهم، چون هنوز آنها در مرحله ياد گرفتن محل دربهاي ورودي شركت هستند! و من  هم گفتم: "با منطق شما در تيم منچستر يونايتد هم بايد مايكل اوون را در قياس با بازيكنان پير و پاتال بايد جزو بازيكنان تازه وارد حساب كنند؛ چون او هم هنوز دقيقا نمي داند ورزشگاه اولدترافورد چند درب ورودي و خروجي دارد"! وقتي اين را گفتم خيلي ها از اينكه مثال فوتبالي در يك جلسه سازماني و مثلا علمي(!) مي زنم يك جوري نگاهم كردند. رييسم هم متعاقبا مي گفت تو در چنين مواردي بايد مثال علمي بزني تا طرف هم نتواند با آوردن استثنايي مثل علي دايي حرف تو را نقض كند (خاطر نشان مي شود همان موقع بود كه علي دايي 37 ساله يك تنه جلوي مطرح شدن استعدادهاي بالقوه و جوانتر را  گرفته بود.)!!

3- كره‌ شمالي كه به علت سوء تغذيه و مشكلات عجيب و غريب روحي و رواني ميان بازيكنان تيم حذف شد. و نوع جنوبي‌اش هم فكر مي كنم تقاس ناداوري‌هاي 2002 را پس داد و مقابل اورگوئه و در مرحله يك‌هشتم حذف شد. و با توجه به اينكه ايتاليا و فرانسه هم پيشاپيش حذف شده بودند مي شود گفت اين كره جنوبي تيم بسيار شايسته‌تري بوده است و اين مطلب قبلي من(فوتبال كره‌اي) خيلي هم نبايد زير سؤال برود!

4- اين مسأله "مقاومت" در برابر "تغيير" در ميان علاقمندان فوتبال هم وجود دارد. من نمي دانم چرا خيلي‌ها چشم ديدن شگفتي‌ساز شدن و موفقيت تيمهاي بي نام و نشان را ندارند. انگار فقط يكي از چند تيم آلمان و برزيل و آرژانتين و انگليس و هلند حق صعود دارند. چنين طرز فكري در اصل به ضرر خود ماست! يعني ما هم نبايد انتظار داشته باشيم در عرصه هاي جهاني پيشتاز شده و پيشرفت كنيم. و هر گاه هم كه به جام جهاني مي فرستيم درست مثل جام جهاني 98 در بازي سوم و پيش از بازي با تيم پير آلمان(البته آن موقع پير بودند!) به بازيكنان بگوييم كه چمدانها را ببنديد.

پ. ن:

5- از پيروزي به غايت شيرين ديروز آلمان بر انگليسي خوشحال شدم. آرژانتين هم بر مكزيك پيروز شد(از آرژانتين خوشم نمي آيد!). هر دو تيم بسيار قدرتمند بودند و حيف كه بايد يكي در راه رسيدن به مراحل بالاتر حذف شود. ولي در پيروزي هر دو تيم، اشتباهات فاحش داوري باعث كمرنگ‌تر شدن شايستگي‌هاي اين دو تيم شد. و در اين ميان خطاي انساني سهيم بود و نه اينكه داورها بي‌طرف نباشند.  اپيدمي فراگير "مقاومت" در برابر "تغيير" انگليسي‌ها به ضرر خود انگليسي‌ها تمام شد. چون مي گويند به خاطر اعمال نفوذ بريتانيايي‌ها در فيفا است كه نمي ‌خواهند در داوري از "تكنولوژي"هاي مدرن استفاده كنند. من نمي‌دانم چطور مي شود داورها وقتي از بي‌سيم  استفاده مي كنند تكنولوژي بد نيست ولي اگر در توپها پروسسور و تراشه بگذارند تكنولوژي اخ مي‌شود! مي گويند خطاي انساني باعث شيرين‌تر شدن بازي‌ها مي شود!!! خير آقا! من كه طرفدار دو آتشه تيم آلمان هستم چنين بردي به مذاق من اصلا نچسبيد. حالا بهانه افتاد دست انگليسي‌ها كه اگر داور گل را مي پذيرفت پدر آلمان را در مي‌آورديم. آرژانتين هم گل اولش آفسايد بود و همه آن را ديدند ولي كمك داور چهل ساله كه نمي توانست پا به پاي "مسي" و "ته‌وز" بدود عقب ماند، و همه آفسايد را مي بينند و او نمي بيند.

و چقدر خنده‌دار بود وقتي كارشناس داوري تلويزيون(مظفري) در حمايت از جايزالخطا بودن داوران تلويزيون مقياس مع الفارق كرد و گفت : "مگر بازيكنان اشتباه نمي كنند، خوب داورها هم اشتباه مي كنند. چرا اين وسط به داوري اعتراض مي شود؟" . البته حميدرضا صدر يك چيزهايي در مورد تفاوت مقوله قضاوت گفت ولي به جناب به اصطلاح بهترين داور كشور نگفت: "عقل كل! اگر قرار بود بازيكنان هم اشتباه نكنند داور ديگر به چه دردي مي خورد؟"!

Saturday, June 19, 2010

مديري كه در تصميم‌گيري مشاركت نداشت

پنج - شش سال قبل خبرنگار تلويزيون رفته بود جلوي ساختمان فروش يكي از دو خودروساز مطرح كشور، و با تعدادي از خيل مشتريان معترضي كه هفته‌ها و ماهها بود در انتظار تحويل پس از موعد خودرويشان بودند مصاحبه مي كرد (اين را هم بگويم بيچاره خودروسازها! كي برود با معترضين به برنامه‌هاي صدا و سيما مصاحبه بكند!؟). خبرنگار بعدش رفت اتاق كسي كه بالاترين سمت مربوط به فروش را در شركت مزبور بر عهده داشت و از او پرسيد كه چرا خودروهايي را كه فروخته‌ايد تحويل نمي‌دهيد. مدير مربوطه هم شروع كرد به خودزني، و مشكلات داخلي شركت همچون تامين نشدن به موقع قطعات را مطرح كرد و زيرآب بقيه واحدها را زد. و هر آدم عاقلي كه بود مي گفت اينها چه ارتباطي به مشتري دارد؟ خوب شما كه اين مشكلات را داشته ايد چرا فروخته‌ايد؟ من فكر مي كردم مواردي از اين دست فقط در ايران و كشورهاي در حال توسعه ديده مي شود؛ ولي اخيرا يك مورد مشابهي پيدا شده كه اين يكي ديگر واقعا دور از انتظار است.

از افتضاح نشت نفت در سكوي نفتي شركت BP يا بريتيش پتروليوم در خليج مكزيكو كه مستحضريد! مديرعامل بي‌پي در سؤال و جواب كنگره آمريكا چنين حرفي را زده: "من در تصميم‌گيري‌ها مشاركت نداشته‌ام"!
يعني اگر به جاي مديرعامل شركت معظم بريتيش پتروليوم يك بادمجان هم مي گذاشته‌اند فرقي به حال شركت نمي‌كرده است!! و چنين است كه يك منتقد بي‌رحم آمريكايي خطاب به دست اندركاران منابع انساني بي پي گفته: "اگر مديرعاملتان در جريان امور نيست به هيأت مديره‌تان بگوييد اخراجش كنند"!

و ما كه اين سوي دنيا هستيم دوباره بايد تعجب كنيم و بگوييم: "متصديان منابع انساني و اين ...ها"؟!!

Thursday, June 17, 2010

نبود صراحت


يكي از بزرگترين مشكلات يا نقايص مديريتي در ايران، "رك و پوست كنده حرف نزدن" و "عدم صراحت" است. همانگونه كه خيل مرئوسان دست به سينه در حال چاپلوسي و مداحي و پاچه‌خواري هستند، رؤسا و مديران محترم هم متقابلا به چنين اعمالي مبادرت مي ورزند و به كاركنان نمي گويند ايراد كارتان كجاست تا آنها را در بهبود عملكرد فردي و در نتيجه عملكرد سازمان ياري كنند.

البته همه اينها به نظرم در اصل دو دليل ساده‌ دارد؛ يكي به "نداشتن سواد و علم كافي" بر مي گردد و ديگري به "نبود برنامه و استراتژي مشخص" در سازمانها. وقتي مدير به كيفيت كار مشكوك است و از نظر تخصصي و تجربي هم در آن درجه از مهارت هم نيست كه قاطعانه بگويد كار فلان ايراد را دارد، يا به "كمييت كار" گير مي دهد يا به مسائلي همچون حضور و غياب و نحوه سلام و عليك كردن كه شما چرا مثل بقيه، با ما نمي پري؟!

Wednesday, June 16, 2010

فوتبال كره‌اي

اگر كره جنوبي يك شبه گرفتار قحطي و ديكتاتوري بشود، مي شود كره شمالي.

كره جنوبي ، همان كشوري است كه كياموتورزش فرت و فرت مدلهاي مختلف عرضه مي كند و همين مانيتور و تلويزيوني كه از آن شاهد اشك ريختن بازيكن كره شمالي هستيم، حاصل كار كره‌اي‌ها است. و همين آدمها كه فرهنگشان همان فرهنگ است ولي سبك و سياق مملكت‌داريشان يك جور ديگر است در بدترين شرايط همكاري تيمي شان طوري است كه تهاجمي ترين و تكنيكي‌ترين تيم جهان را طوري به بن‌بست مي رسانند كه گل سرنوشت‌سازشان حاصل ضربه‌اي باشد كه معلوم نبود سانتر است يا شوت!

من كه فكر مي كنم اگر اين دو كره با هم متحد بودند تيم مشتركشان به سادگي جام را تصاحب مي كرد. البته كره جنوبي هم مقابل تيم فلك زده يونان نشان داد اين بار هم حرفهاي زيادي براي گفتن دارد.

و گزارشگر بازي مي گويد انصافا كره اي ها دارند از حيثيت ما آسيايي‌ها هم دفاع مي كنند! و يكي نيست به آنها بگويد آخر كجاي كار و فرهنگ  تيمي آنها به ما خورد؟

پ. ن:
ديروز كره شمالي هفت تا از پرتقال خورد و بازيش را هم نديدم. ولي با توجه به وجود اخباري ضد و نقيض در مورد فرار بازيكنان از اردو، فكر مي كنم چنين باختي غيرعادي است. با اينكه بايد اذعان كرد فوتبال آسيا به آن درجه هم نرسيده بخواهد جلوي تيمي مثل پرتقال استراتژي غيردفاعي داشته باشد!

Wednesday, June 9, 2010

فراتر از ساخت استاديوم و برگزاري جام جهاني

ماه مي 2004 كه مشخص شد آفريقاي جنوبي ميزبان جام‌جهاني 2010 است، خيلي‌ها ترديد داشتند كه آيا كشوري كه حتي يك استاديوم درست و حسابي براي ميزباني مسابقات ندارد، خواهد توانست در عرض شش سال بتواند از عهده لااقل ده ورزشگاه استاندارد برآيد يا نه؟ البته برنامه‌ريزي و مهيا شدن جهت برگزاري جام جهاني فقط محدود به داشتن استاديوم نيست و فاكتورهاي مهم‌ و يا مهم‌تر ديگري هم هستند، ولي وقتي در سال 2006 افرادي همچون بكن باوئر هم در اين مورد اظهار نگراني كرد و بحث تعويض ميزباني را مطرح كرد آفريقاي جنوبي فقط سه سال فرصت داشت كه تكاني به خود بدهد. و بالاخره توانست موفق به ساخت و بازسازي ده استاديوم با كيفيت و بزرگ شود.

جدا از اينكه كشور ما حتي لاف ميزباني چنين مسابقاتي را نمي تواند بزند، اهميت پيشرفت پروژه‌هاي ساخت استاديوم موقعي مشخص مي‌شود كه نگاهي به وضعيت تأسيسات ورزشي مملكت خودمان بياندازيم. به جز استاديوم آزادي، كه بيشتر بنايي تاريخي است تا يك مكان ورزشي، تنها استاديوم قابل قبول كشور استاديوم سهند يا يادگار امام تبريز است كه آن هم البته يك راه ارتباطي درست و حسابي ندارد و همين هم قريب بيست سال طول كشيد تا آماده شود. اصفهاني‌ها هم كه سالهاست در انتظار تكميل نقش جهانشان هستند و ...

مي گويند اتلاف منابع زيادي در آفريقاي جنوبي شده، ولي با وجود اتلاف منابع شاهديم كه آفريقايي‌ها توانسته‌اند در اين فرجه زماني، پنج استاديوم را ساخته و پنج استاديوم ديگر را بازسازي كلي، متوسط يا جزئي كرده و ارتقاء دهند:

استاديوم ساكرسيتي – ژوهانسبورگ: سال افتتاح: 1987، اتمام بازسازي كلي: 2009
استاديوم گرين پوينت – كيپ‌تاون: سال افتتاح 2009
استاديوم دوربان – دوربان: سال افتتاح 2009
استاديوم پورت اليزابت – پورت اليزابت/ خليج نلسون ماندلا: سال افتتاح 2009
استاديوم امبومبلا – نلسپروت: سال افتتاح 2009
استاديوم پيتر موكابا – پولوكوين: سال افتتاح 2010
استاديوم لوفتوس ورسفلد- پريتوريا: سال افتتاح 1902، ، اتمام بازسازي و ارتقاء :2008
استاديوم فري استيت – مانگوانگ/بلومفونتين : سال افتتاح: 1952 ، اتمام بازسازي و ارتقاي متوسط :2008
استاديوم اليس پارك – سال افتتاح: 1982، اتمام بازسازي جزئي: 2009
استاديوم رويال بافوكنگ – روستنبورگ: سال افتتاح 1999، اتمام بازسازي جزئي: 2010

حال يك گزارش تلويزيوني هم پخش مي شود از يك ناحيه فقير نشين آفريقاي جنوبي كه مردمش معترضند چرا با اينكه ما گرسنه‌ايم آمده‌اند اين همه ورزشگاه ساخته‌اند! و حالا بيا و حالي كن كه ساختن فقط يكي از اين ورزشگاهها براي 2500 كارگر به مدت سه سال اشتغال ايجاد كرده است، پيمانكاران و متخصصان ساخت و ساز در يك آزمون دشوار تجارب ارزشمندي كسب كرده‌اند، به خاطر جام جهاني جذابيت توريستي كشور بيشتر خواهدشد و ...


منبع اطلاعات مربوط به استاديومها: Fifa.com

Thursday, June 3, 2010

سرزمين عجايب

اينكه بگوييم سرزمين عجايب قضيه  باكلاس مي شود؛ به همين خاطر شايد بهتر باشد بگوييم مملكت خر تو خره! طرف گفت جلوي مغازم پارك نكن الان خاور مياد بار خالي كنه. من گفتم تا دو دقيقه بر مي گردم و البته خيلي زود هم برگشتم. موقع رفتن به شاگرد مغازه گفتم ديديد زود بر مي گردم؟ و ديدم خنده عجيبي كرد!
و الان رسيدم سركار و موقع پارك مي بينم طرف ديگر ماشين يك خش سراسري انداخته!
نتيجه اخلاقي اينه كه من هم كله شقي كردم و جلوي مغازه يك خر كه خريت خود را پيشاپيش اعلام كرد ماشين را پاك كردم.
پس از من به شما نصيحت، اگر مي خواهيد از دست خران آسوده بمانيد، سعي كنيد هيچ موقع كله شقي ننماييد.

والسلام

پ. ن:
نمي خواهم بروم با طرف درگير شوم. چون هم گردنش خيلي كلفت تر است و من هم به غايت ترسو! زنگ زدم به پليس صد و ده. گفتند برو محل مربوطه و بعدا زنگ بزن كه بياييم. اين هم مورد چهارم كه به پليس اميدوار مي شوم.

چند مورد قبلي سه مورد تصادف داشته ام كه هر سه مورد تصادف به خاطر رعايت صحيح و كامل قوانين از سوي من (مي شود گفت قدبازي!)بوده، و در هر سه مورد افسر پليس طرف مقابل را مقصر دانسته است. ولي باز توصيه مي كنم به خاطر جلوگيري از اعصاب خردي هيچ موقع از ناآشنايي بقيه رانندگان با قوانين بي خيال نشويد.

پ. ن.2 (باقي ماجرا) :
اين وبلاگ فكر نكنم تا حالا در مورد موارد قضايي و جنايي و امنيتي مطلب ننوشته بود كه دارد مي نويسد!
به پليس زنگ زدم و آمدند و شرح ما وقع نوشتند! هنگام تماس تلفني گفتند بيمه بدنه داري كه؟ و من متوجه شدم كه به سادگي نمي‌توان ثابت كرد كار كار صاحب مغازه بوده و اين يعني اينكه چرا طرف به سادگي قلدربازي مي كند. شخص خودم نه فقط به خاطر گرفتن غرامت و خسارت، بلكه به عنوان يك شهروند مي خواستم در مجازات يك اخلالگر در امور شهري و اجتماعي نقشي داشته باشم. خلاصه، وقتي "ماموران شرح واقعه‌ را نوشتند و عصر پنچشنبه گفتند حالا برو كلانتري و در كلانتري هم گفتند برو هفته بعد بيا از ساعت 8 صبح تا 2 بعد از ظهر، و وقتي رفتم و گفتند چرا آمدي اينجا برو دادسرا يا شوراي حل اختلاف..." دوباره به اين نتيجه مي رسيدم كه چرا اين جرأت به آزار و اذيت مردم توسط امثال فرد مغازه‌دار عادي است و واهمه‌اي ندارد از مجازات. البته به دليل اينكه دو سال از عمرم را در پادگانها بوده‌ام از طرز برخورد در جاهاي نظامي و قضايي زياد ناراحت نمي‌شدم. اما وقتي شوراي حل اختلاف بعد از قريب دو-سه ساعت تشكيل پرونده و گرفتن كپي‌هاي متعدد از مدارك ، و كارشناسي با حق اجرت سي هزار توماني(!) مدارك لازم را به من تحويل داد تا جهت گرفتن خسارت از بيمه ، به شركت معظم و متعالي البرز مراجعه كنم، باز متوجه شدم كه اينجا هم پرچم "مشتري مداري"اش فقط با باد پنكه و كولر است كه مي‌وزد!
از درب ورودي تا اتاق رييس شعبه پرداخت خسارتش كه يك ميز كنفرانس هم اندازه كابينه دارد، پوسترها و بنرهاي برترين شركت بيمه و تنها دارنده گواهينامه تعالي سازماني و .... است كه بر در و ديوار آويزان است. متصديان و كارشناسان و مسؤولان پذيرش بعد از باز كردن پاكتي كه شوراي حل اختلاف داده، چندين بار باهم صحبت مي كنند كه نه، خط و خش روي بدنه اتومبيل جزو تعهدات ما نيست و تو را اشتباهي اينجا فرستاده‌اند! و بعد بروشوري نشان مي‌دهند كه روي آن نوشته خط و خش از مستثنائات است! و من مي گويم اين مصداق بارز كلاهبرداري است؛ پس چرا روي بروشور نوشته‌ايد ولي روي بيمه نامه نوشته‌ايد؟
و وقتي با اعتراضات شديد من مواجه مي شوندمي گويند ما هيچ كاره ايم و بروي پيش رييس شعبه! و تكرار مكرراتي مي شود پيش رييس شعبه. و او هم از ميان كتابهايش لغت نامه اي بر مي دارد و به من مشتري كه بايد هميشه حق با او باشد مي گويد:
مثل اينكه سواد كافي نداري، بيا ببين منظور از حادثه چيست!؟ تو قبل از اينكه به پليس و شوراي حل اختلاف مراجعه مي كردي بايد پيش ما مي آمدي، به ما چه ارتباطي دارد كه كسي با تو خصومت داشته و روي ماشينت خط انداخته؟! 

و من هم آرم قوه قضاييه آن نامه‌ها و مدارك را نشان همان مدير باسواد و فرهيخته بيمه البرز مي دهم:
جناب آقاي رييس شعبه باسواد!! اين آرم را كه مي شناسي؟ در مملكت اگر اتفاقي برايتان رخ داد و ممكن  بود با كسي مشاجره كنيد، بايد به پليس مراجعه كنيد؛ پليس هم من را فرستاد پيش يك سازمان رسمي همچون قوه قضاييه، و قوه قضاييه هم بهتر از شما با حقوق و قانون آشناست من را فرستاده پيش شما؛ پس شما هم بايد يك نامه رسمي و كتبي خطاب به آنها بايد بنويسيد تا از قوانين  بيمه اطلاع حاصل كنند ( بخوانيد : بيمه به ميل خود از تعهداتش شانه خالي مي كند) ...


... و مشابه اين ماجراها در گوشه كنار شهر و حومه ادامه دارد!

Sunday, May 23, 2010

اثربخشي در فوتبال

بازي ديشب اينترناسيونال و بايرن مونيخ مثال خوبي در مورد بهره وري و اثربخشي است. و اينكه با بيهوده دويدن نمي توان نتيجه گرفت ، حتي اگر روبن هلندي به دفعات و به گونه اي تكراري نفوذ كند و شوت بزند و اين سوي و آن  سوي بتازد!

بر اساس آماري كه بعد از بازي روي صفحه تلويزيون نمايش داده شد، بايرن مونيخ شصت و هفت درصد و اينتر فقط سي و سه درصد توپ را در اختيار داشته است؛ يعني  دو برابر و مضاعف! نمودارهاي فاكس اسپورتز هم گوياي آن است كه مونيخي ها چندين برابر ميلاني ها شوت  خارج از چارچوب زده اند و در اين ميان فقط چهار شوتشان در چارچوب بوده كه تقريبا نصف هفت شوت در چارچوب ميلاني هاست و البته از آن هفت شوت هم دو مورد موقعيت مسلم گلزني بود كه به گل هم تبديل شدند.

در يك كلام اين يعني:
"هم كيفيت بازي اينتر بالاتر بوده و هم اثربخشي حملاتشان"!

Thursday, May 20, 2010

پوشش كاركنان در محيط كار

شخصا با پوشاندن يونيفورم و لباسهاي متحدالشكل به كارگران و كارمندان در محيطهاي كار مخالفم، مگر اينكه منظور ايمني و حفاظت از سلامت مد نظر باشد. ولي خيلي ها معتقد به اين‌اند جهت حفظ انضباط و ديسيپلين بايد مثل پادگانهاي نظامي بايد پوششها يكسان باشد. به نظر مي رسد نظم و ترتيب و چيدمان و رعايت نظامهايي مثل 5S ، بر بهره‌وري مؤثر باشد ولي چه رابطه‌اي است ميان لباس و متحدالشكل بر عملكرد نمي دانم؛ مگر اينكه صحنه رقابتي وجود داشته باشد مثل فوتبال تا رقبا و داوران و تماشاگران از هم متمايز گردند!
در اينترنت هم گشتم، ولي مطلبي در اين مورد پيدا نكردم كه پوشش دلبخواهي چه ارتباطي دارد با كاهش عملكرد. سازماني و فردي! البته اين موضوع احتمالا در فرهنگهاي مختالف متفاوت است. جهت خالي نبودن عريضه، پوشش‌هاي كارگران در سالنهاي مونتاژ شركتهاي خودروسازي معروف جهان در زير مي‌آيد. ميان اينها فقط آمريكايي‌ها هستند كه بي‌خيال اتحاد شكل هستند و يكي با شلوارك، يكي با لباس جين و ... كار مي كنند و گويا هرچه دل تنگشان مي خواهد مي پوشند:

بي ام و - آلمان

كرايسلر - آمريكا

فيات - ايتاليا

فورد - آمريكا

جنرال موتورز - آمريكا

هوندا - تحت مديريت ژاپني ها ولي در آمريكا

نيسان - ژاپن

پژو سيتروئن - فرانسه

تويوتا - ژاپن

فولكس واگن - آلمان

Wednesday, May 19, 2010

باشگاههاي متعالي

شانس آورده‌ايم كه اين باشگاههاي فوتبال نظير استقلال و پيروزي با EFQM و جوايز تعالي آشنا نيستند، و يا اينكه جدول رده بندي تيمهاي ليگ برتر بر اساس چنين معيارهايي نيست! وگرنه هر سال يكي از اين دو تيم مي شد قهرمان و بقيه هم از دور فقط نظاره‌گر بودند! همين دو سه روز قبل مدير باشگاه استقلال در پاسخ يكي از خبرنگاران كه مي پرسيد شما چرا مدعي هستيد كه استقلال  سال موفقي را پشت سر گذاشته در حالي كه با اين همه دبدبه و كبكبه نتايج ضعيفي در آسيا و حتي ايران كسب كرده‌ايد، گفت: "نه، ما دو رتبه بالاتر از رقيب اصلي‌مان يعني پيروزي هستيم"!

و اين در حالي است كه همچنان، و با وجود كسب نتايج كمتر از حد انتظار، فقط اين دو تيم هستند كه بازيهايشان در رسانه‌هاي اصلي مملكت در بوق و كرنا شده، و اكثر باشگاههاي ديگر نمي توانند(به جز استثنائي مثل تراكتورسازي)، به واسطه داشتن طرفداران زياد و باثبات‌تر، از داشتن قدرت تبليغاتي، بهره‌مند شوند؛ و اين متناظر است با همان انحصاري كه در حوزه هاي ديگر اقتصادي ديده مي شود و قاتل رقابت و كيفيت است.

Thursday, April 29, 2010

فرهنگ سازماني، و نگرش ما

مطلبي بسيار جالب خواندم با عنوان "فرهنگ" كه دو قسمت آن در زير عينا نقل مي شود:

اسفند سال ۱۳۸۸
مکان : دوبی - دوره آموزشی مخصوص مدیریت ارشد شرکت
برگزار کننده : شریک خارجی ما
علت حضور : زوری !

استاد: امروزه ما داریم سعی می کنیم انباردار و انبارداری را حذف کنیم به عنوان مثال خود من در یکی از کارگاهای سوئد انبار دار را حذف کرده ام . قطعات را داخل انبار گذاشته ام . هر کدام از پرسنل می خوان می رن ور می دارن !
من و یک مدیر عامل هندی(دهن باز فک آویزون - کف و دوغ از دهانمان سرازیر!) :   آقا تو مملکت ما نمیشه سر یک هفته انبار به تاراج میره!

استاد: مگه پرسنل دزدن ؟ شما باید به آنها اطمینان کنید . شما فرصت بدین جواب اطمینانتونو می گیرین
من: چشمک می زنم به مدیر عامل هندی ! اون لبخندی میزنه ! میبینم مدیرعامل اتیوپی هم داره غش و ضعف میره!

اردیبهشت ۸۹ :
مکان: شرکت ما - ناهار خوری
وضعیت: پرسنل معترض غذا تمام شده ! منتظر غذا

من : چرا غذا تمام شده !
جواب : یک عالمه مشتری به خاطر دستور شما اومدن غذا را خوردن
(توضیح : بنده مقرر کرده ام در ساعت ناهار هر کدام از مراجعه کنند گان بدون سوال و ژتون برن ناهار خوری غذا میل کنند!)
 
خبر می رسد: حراست دو نفر کارگر ساختمانی که چند صد متر اونور تر کار می کردند را گرفته چون هر روز واسه ناهار میامدن پیش ما ! پس از بررسی معلوم شد چند ده نفری هر روز میان ناهار میخورن و میرن !!
جمع بندی : از فردا غذا فقط با ژتون به مشتریان داده می شود!

چنين به نظر مي رسد نويسنده اين مطالب طنز آميز كه دربرگيرنده وقايع تلخي است، سمت مديريتي در محل كار خود دارد و طرز نگرش او به رفتار كاركنان مشابه با همه مديران ديگري است كه همه مان با آنها سر و كار داريم و معمولا در جلسات زياد پيش مي آيد بينيم‌ كه در برابر پيشنهادهايي كه در آن "تفويض اختيار" برجسته مي شود مخالفت سريع مي شود. البته امكان سوء استفاده را اصلا هم نقض نمي كنم؛ فرهنگ بدي در مملكت ما جا افتاده كه متاسفانه دامنگير خود جامعه شده است و به نظر نمي رسد حتي در بلندمدت ترك شود و از تبعات چنين كارهايي رهايي يابيم. روي سخن من با نويسنده نيست ، چون او خواسته واقعيتهايي را ذكر كند ولي من مي خواهم بگويم عكس ماجرا هم واقعيت دارد و اين "دزد انگاري" و "عدم اعتماد و اطمينان" از سوي جريان موجب شديدتر شدن اوضاع مي شود. اگر مديريت كننده اعتماد نمي كند چون مجموع "آفتابه دزدي"ها را زيان و خسارتي هنگفت مي شمارد، كارگران و كاركنان دون پايه هم شديدا مظنون به اين اند كه "شتر را با بارش مي برند" و اصولا دليلي هم نيست اعتماد دوسويه‌اي وجود داشته باشد و اصولا بشر جايزالخطا است و اگر سطوح مديريتي ابزارهايي جهت آگاهي از كم و كيف كارهاي كارگران دارند، در مملكتي مثل ايران كارگر حلقه به گوشي بيش نيست و به دليل داشتن كمترين اختيارات و ضريب نفوذ در مديريت سازمان حق هم دارد هيچ اعتماد و اطميناني به مديران بكند (راستي روز كارگر هم مبارك!).

همين فرهنگي كه هميشه آن را با فرهنگي ها و بيگانگان مقايسه مع الفارق كرده و به خود مي‌خنديم، زاييده و معلول همين نگرش ها و رفتارهاي بد بينانه است و من فكر مي كنم بيشتر به ضغف در مديريت بر مي گردد كه نمي تواند دست به ريسك زده، ساز و كارهاي كنترلي و نظارتي مناسب را پيش بيني كرده و از سوي ديگر به خوبي هم قادر به تصميم گيري بهتر نيست. مقايسه رفتارهاي فعلي با خارجي‌ها فقط بيشتر به درد طنز مي خورد و حداكثر اينكه تلنگري باشد مبني بر اينكه چه فرهنگ بدي داريم. پارسال فرصتي دست داد از كشورهايي توسعه يافته اروپاي شمالي بازديد كنم. قبلها خاطراتي از نظم و ترتيب حاكم بر آنها خاطراتي شنيده بودم و اين تصور را داشتم كه آنها ذاتا بافرهنگ‌اند، ولي ديدن صحنه‌هاي گاهگداري همچون پريدن پاريسي‌هاي غير آفريقايي تبار از روي گيتهاي مترو، دوچرخه اي مسروقه در سوئد كه فقط چرخ عقبش به دليل قفل شدن به نرده هاي پاريكينگ دوچرخه جا مانده بود، نعره كشيدن نوجوانان آمستردامي در خيابان، وجود دوربينهاي مدار بسته* در فروشگاهها(يعني اگر دوربين نباشد حتما دزدي مي شود!) و ... ، به اين نتيجه رسيدم كه  آنجا هم هرچند كم دچار اختلالاتي هست. از افراد مقيم آنجا شنيدم كه فرهنگ موجود در آنجا از اول اينگونه نبوده و  با وضع قوانين سختگيرانه و مقيد بودن همه سطوح اجتماعي به رعايت قوانين به درجات بالاتري از فرهنگ دست يافته‌اند.


* - دوربين مداربسته گفتم خاطره اي برايم زنده شد. چندسال قبل ديدم چند درخت بزرگ را كه احتمالا عمري بيشتر از بيست - سي سال داشتند و در كنار ديوارهاي شركت بودند قطع كردند. برايم جاي سؤال بود ، دليل قطع درختها چه بوده است! بعدا متوجه شدم كه عده اي از كارگران باند سرقت تشكيل داده بودند تا برخي از قطعات گرانبها را به آن سوي ديوار شركت بياندازند و درختها هم مزاحم ديد دوربين مداربسته بوده‌اند! و آقايان جهت رفع مشكل آمده بودند درختها را از بيخ و بن كنده بودند به جاي اينكه بيايند يكي دو دوربين ارزانقيمت ديگر نصب كنند و يا اينكه اصلا اين مسأله را تحليل كنند: "چرا نارضايتي تا حدي است كه عده اي چنان بي تعهداند كه دست كج به سوي دارايي هاي شركت دراز مي كنند و بدتر آنكه چرا همكارانشان هم بي خيال اين قضيه بوده‌اند؟"!

امتيازدهي به وبلاگ

لطفا پس از بازديد، به اين وبلاگ امتياز دهيد: (لينك مستقيم صفحه امتيازدهي)