Showing posts with label Consumers Rights. Show all posts
Showing posts with label Consumers Rights. Show all posts

Monday, January 17, 2011

اگر واقعا دنبال مشتري هستيد، فرق نمي‌كند پيتزا بپزيد يا مغازه‌دار باشيد

نبش كوچه خانه‌اي نسبتا قديمي بود كه چند سال پيش تخريب شد و جايش يك برج مسكوني احداث كردند كه طبقه همكفش هم يك مغازه است. بعد از مدتي پسر جواني يك پيتزا فروشي را در آن داير كرد.
دو-سه بار تلفني و حضوري از آنها پيتزا خريدم كه آن هم از روي اجبار و تنبلي خودم بود! مي توان گفت آنها به خاطر برخورد بد و حق به جانبشان يك مشتري را از دست دادند.

مدتي بود كركره پيتزا فروشي پايين بود! مي شد نتيجه گرفت پيتزافروش به كار خود علاقه نداشته، و احتمالا به همين خاطر با مشتريان هم برخورد بدي داشته و در نهايت در جلب مشتري موفق نشده است. ماه قبل ديدم كه جاي پيتزا فروش يك مغازه خوار و بار فروشي يا سوپر ماركت كوچك درست كرده‌اند! خوشحال شدم كه ديگر لازم نيست دو سه كوچه بالاتر بروم.

ديروز موقع برگشت جهت خريد دستكش ظرفشويي(مدتهاست فست فود خوري را كنار گذاشته‌ام؛ يكي از تبعاتش اين است كه كار ظرفشويي‌ات زياد مي‌شود!)براي اولين بار وارد مغازه مزبور شدم و ديدم همان پيتزا فروش اين بار در قامت يك سوپري ظاهر شد! مي خواستم برگردم! ولي به هرحال به او گفتم دستكش داريد؟ گفت بله، چه سايزي مي خواهي؟ من هم كه بار اول بود در عمرم دستكش مخصوص ظرفشويي مي گرفتم دستم را نشانش دادم و گفتم فكر مي كند به دست من چه سايزي مي خورد؟ او(فروشنده) هم نگاه عاقل اندر سفيهي (به مشتري) كرد و گفت من از كجا بدانم سايز دستت چيست؟

من هم از خريد منصرف شدم. احتمالا آقاي پيتزافروش سابق به زودي در اين كارش هم موفقيتي كسب نخواهدكرد. مي‌توان حدس زد سرمايه اين كارها را با زحمت و تلاش به دست نياورده، و نمي داند به هر دليل هم كه شده نبايد مشتري را دست بياندازد! براي به دست آوردن مشتري ثابت فرق نمي كند، شما پيتزا فروش باشيد يا مغازه‌دار يا تعميركار يا آرايشگر يا مهندس و دكتر و ... .  در اين دوره و زمانه مغازه دار هم بايد اطلاعاتي را در مورد كالاهايي كه مي فروشد بداند. البته بايد اذعان كرد توقعي هم نيست يك مغازه‌دار در مورد همه اجناس فروشگاهش اطلاعات تمام و كمال داشته باشد ولي با كمال متانت و ادب مي تواند برخورد بهتري داشته‌باشد. البته مثل بعضي از فروشندگان لباس و كفش هم نبايد اطلاعات غلط بدهد و به اصطلاح از آن سوي پشت بام بيافتد! اين‌ دسته از فروشندگان هم فكر مي‌كنند اين اولين و آخرين باري‌است كه مشتري مي‌‌آيد و با تعريف و تمجيد بيش از انداره در مورد كيفيت كالا و تيپ مشتري به هر طريق ممكن مي خواهند جنسشان را بفروشند يا به بيان خودشان بياندازند!

رفتم به مغازه آشنا ولي دورتر قبلي. صاحب مغازه قديمي گفت مثل اينكه چيزهايي روي بسته‌بندي نايلوني دستكش‌ها نوشته. توليد كننده دستكش طرح جالبي براي مشخص كردن سه سايز اسمال، مديوم و لارج روي نايلون چاپ كرده بود. با گذاشتن كف دست روي محلي كه مشخص شده بود سايز دست هم تعيين مي‌شد. ولي وقتي به به خانه آمدم و بسته‌بندي را باز كرده، دستكش به دست شده و با اشتياق(!) مشغول شستن ظروف شدم، تازه متوجه شدم درجه‌بندي توليدكننده خالي از ايراد نبوده‌است. من ظرف‌ها را  كاملا هدفمند مي‌شستم، ولي انگشت دستكشها همديگر را! احتمالا توليد‌كننده، مقياس سايز دستكش‌ها را از جايي ديگر الگوبرداري صرف كرده‌، يا اينكه گرافيست بسته‌بندي، عكس را بدون آگاهي طراح اصلي، يك Resize مختصر كرده!

Saturday, December 18, 2010

آیا "عصر ايميل" به آخر خط رسیده است؟

ابتدا اين دو كامنت را بخوانيد كه در گوگل ريدر گذاشتم در مورد دو مطلب خوب " آداب ايميل" و " چگونه يک Email را طوري بازنگري کنيم که ديگران آن را بخوانند":
شخصا این نظر را دارم که به دلیل فراگیر شدن وب 0 . 2 و جایگزینی شبکه های اجتماعی سازمانی و فراسازمانی، تا چند سال دیگر ایمیلهای سنتی فعلی منسوخ خواهد شد، مگر اینکه منظور پیامی(میسیج) باشد که به یک شخص فرستاده می شود و البته شخص ثالثي درگير اين نامه‌نگاري نشود.
اوت لوک برای سازمانهایی که ارتباطات پیچیده در آن وجود دارد و معمولا پارافهای همزمان متفاوتی با طبقه بندیهای "محرمانه" و "فوری" و ... به افراد دریافت کننده ارسال می شود، به درد نمی خورد. اوت لوک امکاناتی را پیش بینی نکرده تا کاربر بتواند از وقوع اشتباهات جلوگیری کند و در نتیجه نویسنده خواسته است آدابی را گوشزد کند. این یعنی حرکت به سوی پیچیدگی اداری و احتمالا راه اندازی یک سیستم جدید نامه نگاری که مخصوص همان سازمان باشد.
فرايند طي شده براي "خواندن"، "پسنديدن و لايك زدن"، "به اشتراك گذاشتن(نه به واسطه آلارم و جار زدن اينكه اي جماعت من مطلب جديد نوشتم!)"، "كامنت نوشتن" و ... در مورد همين دو مطلب مذكور تا حدودي نشان مي‌دهد كه چه تحولاتي در عرصه ارتباطات حاصل شده است. اگر در زمان 12 سال به عقب بر گردم، شايد نتوانم چنين انقلابی را به اساتيد دانشگاه‌مان توضيح دهم، كه براي فرستادن نامه‌هايشان به آن سوي دنيا، به "اتاق ايميل" مي رفتند!

حال مي خواهم به فلسفه نامه نگاري و يا ايميل زدن بپردازم! البته ادامه بحث نامه نگاري سازماني است وگرنه فرستادن و فوروارد ايميل‌هايي كه حاوي مقالات خواندني و فايلها، تصاوير و ويدئوهاي جالب باشد به دليل شبكه‌هاي اجتماعي واقعا به آخر خط رسيده است و جاي هيچگونه بحثي نيست. واقعا در سازمانها براي چه نامه‌نگاري مي شود و ضرورت و هدف از انجام آن چيست؟ ارتباطات سازماني را به دو بخش تقسيم مي كرده و و مثالهايي در اين مورد مي زنم: ارتباط با مشتريان خارجي و ارتباط با مشتريان داخلي. بهتر است اين تذكر هم داده شود كه اين مطلب به دنبال اثبات اين نيست كه فرستادن "ايميل" صد در صد منسوخ خواهدشد؛ ولي در پايان نوشته مي توان نتيجه‌گيري كرد روند رد و بدل كردن ايميل شديدا نزولي است.

ارتباط با مشتريان خارجي:
بيشترين ارتباط سازمانها با مشتريان خارجي در زمينه‌هاي "فروش و خدمات پس از فروش"، "استخدام" "شكايات، انتقادات و پيشنهادها"، "ارائه اخبار در مورد محصولات جديد و نوآوري" است. بدترين شيوه برقراري ارتباط گذاشتن آدرس ايميل و شماره تلفن در صفحات مربوطه است! ولي سازمانهايي كه مي‌خواهد مشتريان خود را از دست ندهند و براي خود برندي معتبر دست و پا كنند، چنين كارهايي را مي كنند:

- فروش و خدمات پس از فروش:
اگر فردي مشتري يك سازمان شد كد و شناسه‌اي به او تعلق مي‌گيرد. اين مشتري بايد بيشترين سهولت را در برقراري ارتباط با سازمان مورد نظر را داشته‌باشد. مشتري هرگز نبايد به اين فكر كند كه چطور درخواستش را نوشته و خدمات پس از فروش بخواهد. فرض كنيد مشتري يك ماشين لباسشويي خريده است. او با توجه به كدهايي كه روي ماشين لباسشويي است يا در سايت شركت وجود دارد، فقط يك اس ام اس درخواست خدمت به شركت فروشنده مي فرستد. شركت مربوطه به سادگي قادر به شناسايي مشتري موردنظر است. در بخش خدمات پس از فروش وظيفه(task) اي تعريف مي‌شود و تعميركاري جهت تعمير به محل اقامت مشتري اعزام مي‌شود. توجه شود كه فرايند محول كردن وظيفه هم نبايد با نامه‌نگاري صورت گيرد. تعميركار مربوطه هم يك ليست آنلاين دارد كه به به نوبت به آنها رسيدگي خواهدكرد.
بديهي است شركتها با در نظر داشتن علاقمندي مشتريان، به صورت منظم مبادرت به ارسال خبرنامه‌ها و فراخوانها خواهندنمود.

- استخدام:
با وجود سايتهايي مثل LinkedIn كارجويان لازم نخواهدبود، هميشه رزومه خود به روز كرده و به كارفرمايان بفرستند. كارفرمايان هم هميشه دنبال بهترين‌ها هستند و نبايد موقعيتهاي خالي شغلي خود را فقط در سايت خود به اطلاع برسانند و البته اگر فقط در سايت خود اطلاع‌رساني كنند بهتر است جهت تسهيل كار خود آدرس ايميل ندهند! فرمهايي را بايد طراحي كنند تا كارجويان در مورد توانمنديهاي مدنظر اطلاعات وارد كنند. ولي به هر حال سايتهاي واسطه‌اي همچون LinkedIn هم بهتر مي توانند بگويند آيا كارجويان افراد معتبر و كاربلدي هم هستند يا نه(و بالعكس) و در فيلترهاي اوليه كمك‌هاي شاياني مي توانند بكنند. در اين ميان درخواست كار فقط با يك Apply در فلان موقعيت دلخواه شغلي انجام خواهدشد و نه نوشتن نامه "احتراما در مورد شغل فلان رزومه اينجانب به پيوست ارسال مي گردد"! كارفرماها خودشان هم مي توانند با جستجو در ميان اطلاعات انبوه توانمنديها و سوابق افراد مدنظر خود را پيدا كنند.
پس از انتخاب گزينه‌هاي استخدامي نحوه گذاشتن قرار ملاقات و فراخوان هم به طور سنتي نخواهدبود.

- شكايات و انتقادات:
ممكن است فردي مشتري سازماني نباشد و از روي تصادف بخواهد اعتراض و انتقاد و يا پيشنهاد خود را به گوش سازمان مربوطه برساند. آن سازمان بايد انواع شكايات را براي تسهيل كار خود دسته‌بندي كند. فرد شاكي و منتقد و يا پيشنهاد دهنده هم يا با ارتباط از طريق تلفن گويا و يا سايت اينترنتي بدون نامه‌نگاري نظرخود را خواهدرساند. در مراحل درون سازماني بعدي است كه احتمالا نياز به نامه‌نگاري وجود داشته شود؛ البته در صورتي‌كه طبقه‌بندي مربوطه از ابتدا به خوبي انجام نشود.

ارتباط با مشتريان داخلي(كاركنان):

بيشترين ارتباط سازمانها با كاركنان خود به امور اداري مربوط مي‌شود.
- امور پرسنلي و اداري:
در برخي از شركت ها هنوز براي درخواست وام، مرخصي، ماموريت و تاييد اضافه‌كاري نامه‌نگاري مي كنند! همه اينها بايد مكانيزه شوند.

- نظرسنجي:
البته هنوز خيلي‌ها به دليل ترس از لو رفتن هويت، تن به راه اندازي نظرسنجي‌هاي مكانيزه نداده و درست مانند سي چهل سال قبل پاكت حاوي فرم نظرسنجي را براي كاركنان مي‌فرستند كه بايد طوري آنها را قانع كرد كه با سيستمهاي الكترونيك هم مي توان اطمينان داد هويت فرد نظر دهنده مخفي باقي بماند.

- پيگيري كارها، پروژه‌ها و تنظيم صورتجلسات:
حتي اگر سازماني كوچك باشد و طراحي و راه اندازي سيستمهاي اتوماسيوني موجه نباشد، مي توان از طريق تقويم‌هاي مجاني كه در گوگل و ياهو و حتي شبكه‌هاي اجتماعي نظير فيس بوك موجود است، مي تواند پروژه‌ها و فعاليتهاي خود را نظم و نظام بدهد؛ چه برسد به اينكه سازمانهاي عريض و طويل و پيچيده بخواهند به صورت سنتي صورتجلسه تنظيم كنند، فراخوان جلسه بدهند، پيشرفت فعاليتها را پيگيري كنند و ...!


Wednesday, September 8, 2010

مديريت پوپوليستي

يادتان هست كه چهار پنج سال قبل وزير كشاورزي شماره موبايل خودش را شخصا در تلويزيون اعلام كرد تا هر كشاورزي در اقصي نقاط مملكت شكايت و انتقادي داشت به آقاي وزير زنگ بزند و موارد مد نظر خود را مطرح كند!؟ و همانطور كه  انتظار مي رفت رسانه به انتقاد از چنين مصاحبه عوامفريبانه‌اي كه در آن انجام يك كار غير ممكن اعلام مي‌شد پرداختند. البته بعدها چندين مورد مشابه مضحك ديگر در همان سطوح مديريتي هم در خبرها آمد. و هر بار اين اتفاقات به نقل محافل تبديل مي‌شد. و البته من شخصا از آگاهي مردم خوشم مي آمد كه اين كارها را غير ممكن و عوامفريبانه مي دانستند. مثلا حتي در صف نانوايي و ... هم مي‌شد گله مردم  مردم  از نبود سيستم‌هاي كارآمد و قابل پيگيري جهت انتقاد و شكايت از سازمانها را شنيد.

ولي من نمي‌دانم چرا وقتي خاطرات نوستالژيك از زمان سي چهل قبل مطرح مي شود، قضيه فرق كرده و روشهاي پوپوليستي آن دوران محبوب و كارآمدند!؟ مثلا تصوير اين كپي بخشنامه جناب "مدير عامل شركت ملي نفت در سال 1351"  را ببينيد كه الان مردم به يكديگر فورواردش كرده و مي گويند ياد آن دوران به خير كه مديرها چنين هواي منابع انساني را داشتند! آقاي مدير گفته هر كسي در اين شركت و البته شركتهاي تابعه(!) مي تواند براي مطرح كردن درخواستها و شكايات خود پيش من بيايد و من هم البته درخواستهاي منطقي(!) را پيگيري مي كنم و هر مدير دون پايه ديگري در اين روند اخلال كند عذرش را خواهم خواست! حال اگر فرض كنيم شركت نفت آن زمان پنجاه هزار نفر نيرو داشته و از پنجاه هزار نفر آن سالانه ده هزار نفري مي خواستند بروند جلوي دفتر مديرعامل، هر روز بايد 33 نفر جلوي دفتر صف مي كشيدند! و مطرح كردن رو در روي هر شكايت و بررسي كردن منطقي بودن و يا غير منطقي بودن هر شكايت و انتقاد اگر 15 دقيقه طول مي كشيده، روزانه قريب 8 ساعت وقت مديرعامل شركت عريض و طويل ملي نفت صرف بررسي شكايات مي شده است!

حرف شركت نفت شد، ياد يكي از پمپ بنزين‌هاي تهران و شكايتم افتادم. ماه قبل كه سهميه سوختم تمام شده بود مي خواستم بنزين آزاد بزنم. تا از ماشين پياده بشوم ديدم متصدي پمپ بنزين خودش در باك را باز كرده و بنزين مي زند! گفتم مثل اينكه  با گران شدن بنزين مشتري مداري آقايان گل كرده. بعد از زدن بنزين و موقع رفتن ديدم نشانگر بنزين تا آخر نيامده؛ ولي چون باك نيمه بود و من هم فقط گفته بودم بيست ليتر بزن و از عملكرد نشانگر مطمئن نبودم چيزي نگفتم و رفتم. ولي دفعه بعد كه باك يكي دو ليتر بنزين بيشتر نداشت و به خاطر مسير مجبور بودم به همان پمپ بنزين بروم، دوباره متصدي همان پمپ بنزين تا از ماشين پياده شوم ديدم نازل را وارد باك كرده و به من مي گويد چقدر بنزين بزنم! ديگر داشتم به كارشان شك مي كردم. و بعد از بنزين زدن ديدم دوباره باك پر نشده، آمدم و به او اعتراض كردم. او قسم حضرت عباس خورد كه نه من 40 تا زدم و ... حتما آمپر تو درست كار نمي كنه و...! در جايگاه پمپ بنزين هيچ تابلويي هم نبود كه روي آن بنويسد تلفن شكايات و ...
در كشورهاي ديگر پمپ بنزين‌ها حداقل اسم شركت توزيع كننده را مي نويسند و اصلا متصدي پمپ بنزيني هم در كار نيست فكر نمي كنم كار به شكايت و اين حرفها برسد. آمدم از طريق اينترنت ببينم چطور مي شود از پمپ بنزين‌ها شكايت كرد! و تازه مي ديدم انواع و اقسام نهادها و سازمانهاي موازي زيادي در مورد توزيع سوخت دخيلند و هر كدام هم يك سايت بي در و پيكر دارند! مثلا اولش رفتم سايت سازمان تبصره 13 و ستاد سوخت! بعد رفتم سايت شكرت پالايش و پخش را پيدا كردم. هر كدام يك صفحه ويژه " طرح تكريم مشتري و ارباب رجوع" دارند و به صفحه كه مي روي اصلا نحوه اكرامشان معلوم نيست! تلفن هاي زيادي هم از معاونتهاي مالي و لجستيك و مهندسي و ... گذاشته‌اند. بالاخره يك بنده خدايي مي گويد با بازرسي تماس بگير. از چهار پنچ شماره يكي بالاخره جواب مي دهد كه بايد با بازرسي تهران بزرگ تماس بگيري. تهران بزرگ مي گويد با فلان منطقه بايد تماس بگيري. فلان منطقه مي گويد زنگ بزن به آقاي فلاني. آقاي فلاني هم بعد از تكه پراني كه فلان پمپ بنزين جايگاه شماره فلانه، به حرفهايم گوش مي دهد، مي گويد همينهايي را كه گفتي فاكس كن به فلان شماره! يكي از دوستان به درستي مي گويد اين يعني بابا بي خيال شو!


Monday, September 6, 2010

دستگاه‌هاي خوددريافت

هر دفعه پرداخت مكانيزه اقساط ماهيانه بانك مسكن، مستوجب معطلي يكي دو روزه مي شد:

- صبح زود روز موعد قسط مي رفتي بانك و مي ديدي مانيتور دستگاه خراب است.
- اگر دستگاه خراب نبود، بايد قبل از رفتن سراغ دستگاه، بايد پاي چند دستگاه ATM مي رفتي، و بالاي دويست هزارتومان برداشت مي كردي و بعد هم مي رفتي جلوي يكي از باجه‌ها تا چك‌پول‌ها را به اسكناس تبديل مي‌كردي!
- و بعد از خفه كردن صداي خانم گوياي خواب آلوده، بايد اسكناس‌ها را مي ريختي به حلقوم دستگاه! و البته هر بار هم  بايد اسكناس‌هاي ديگري هم داشته باشي تا جايگزين اسكناسهايي بكني كه ناسالم تشخيص داده شده و ديپورت مي شوند.

و ...

و اين دفعه بالاخره خيالمان راحت شد! چون با اين صحنه موجه شدم:
به جاي اينكه مشتري را سرگردان كرده و بگويند برو چند ساعت ديگه بيا و ... و وقتش را بيشتر تلف كنند، مثل بچه آدم با صراحت نوشته‌اند:
" دستگاه خراب است؛ شماره گرفته و به صندوق مراجعه كنيد"!



نتيجه سيستمي:
اين بانك‌ها بايد قبل از اينكه چنين دستگاه‌هايي را به كار بيندازند، كمي حساب و كتاب بكنند كه آيا اين كارشان نقض غرض هست يا خير، بيراه نرفته‌اند!

Tuesday, July 6, 2010

هزينه و درآمد پخش جام جهاني

مي بينيد كه حين پخش بازي‌هاي جام‌جهاني چه منتي مي گذارند كه داريم بازي‌ها را به طور مستقيم براي شما پخش مي كنيم و تحليل مي كنيم و از اينترنت براي شما خبرهاي داغ مي خوانيم(!). در پارس فوتبال به نقل از مدير شبكه 3 آمده كه امتياز حق پخش بازي‌ها براي داخل ايران 30 ميليون دلار بوده به خاطر روي گل ما مردم با چك و چانه خريده‌اند هفت و نيم ميليون دلار. و چقدر هم ما را دوست دارند. ولي موقع بازي  آنقدر جماعت را به به پيش‌بيني و ارسال اس ام اس تشويق مي‌كنند كه يادشان مي رود كارشان گزارش و تحليل‌ و تفسير بازيها است. و اين مساله در ذهن متبادر مي شود اين وسط چيز ديگري هم بيشتر از مردم دوست داشته مي شود و آن سود حاصل از پخش آگهي ‌هاي بازرگاني است.

خيلي در اينترنت گشتم تا تعرفه پخش تيزرهاي تلويزيوني را پيدا كنم؛ آخر سر به اين صفحه سايت تابناك رسيدم. تعرفه پخش آگهي با توجه به تعداد مخاطبان برنامه‌ها تعيين مي شود و گويا ركورد آن به سريال پرطرفدار جومونگ تعلق دارد كه هر ثانيه پخش آگهي قبل، ميان، و بعد از برنامه پنج ميليون تومان است. و البته من كه يك پاي ثابت تماشاي بازي‌هاي جام جهاني هستم فقط اسم جومونگ را شنيده‌ام. مي خواهم اين را بگويم كه پخش يك بازي عادي جام جهاني چه بسا پربيننده تر از جومونگ هم باشد.
حال اگر فرض كنيم:

- حق پخش آگهي براي بازيهاي جام جهاني ثانيه‌اي دو ميليون تومان باشد،
- سي دقيقه، يعني هزار و هشتصد ثانيه آگهي قبل، بعد و بين دو نيمه آگهي پخش شود،
- تعداد بازي ها هم كه 64 مورد است؛

با يك محاسبه ساده، يعني ضرب ارقام بالا در يكديگر، مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه درآمد كل حاصل از پخش بازي ها معادل 230 ميليارد و چهارصد ميليون تومان مي باشد. خوب اين 230 ميليارد تومان كجا و آن هفت ميليارد و فوقش سي ميليارد كجا، كه اينقدر هم منت بر سرمان مي گذارند!

پ. ن: 
راستي، در مورد درآمد ناشي از ارسال اس ام اس‌ها صحبتي نشد! ديشب(18 تير) اعلام شد تعداد كل اس‌ام‌اس‌هايي كه تا به حال فرستاده شده است 68 ميليون عدد است. تعرفه اس‌ام‌اس هم اگر ده تومان باشد(اگر ارقام لاتين نباشد!) و دو ميليون مورد هم تا بازي فينال ارسال گردد، درآمد ناشي از اس‌ام‌اس مي‌شود هفتصد ميليون تومان. با توجه به اينكه اين همه اس‌ام‌اس طلب مي‌شود فكر كنم براي خودشان زياد صرف نكند و سودآور نباشد!

Thursday, June 3, 2010

سرزمين عجايب

اينكه بگوييم سرزمين عجايب قضيه  باكلاس مي شود؛ به همين خاطر شايد بهتر باشد بگوييم مملكت خر تو خره! طرف گفت جلوي مغازم پارك نكن الان خاور مياد بار خالي كنه. من گفتم تا دو دقيقه بر مي گردم و البته خيلي زود هم برگشتم. موقع رفتن به شاگرد مغازه گفتم ديديد زود بر مي گردم؟ و ديدم خنده عجيبي كرد!
و الان رسيدم سركار و موقع پارك مي بينم طرف ديگر ماشين يك خش سراسري انداخته!
نتيجه اخلاقي اينه كه من هم كله شقي كردم و جلوي مغازه يك خر كه خريت خود را پيشاپيش اعلام كرد ماشين را پاك كردم.
پس از من به شما نصيحت، اگر مي خواهيد از دست خران آسوده بمانيد، سعي كنيد هيچ موقع كله شقي ننماييد.

والسلام

پ. ن:
نمي خواهم بروم با طرف درگير شوم. چون هم گردنش خيلي كلفت تر است و من هم به غايت ترسو! زنگ زدم به پليس صد و ده. گفتند برو محل مربوطه و بعدا زنگ بزن كه بياييم. اين هم مورد چهارم كه به پليس اميدوار مي شوم.

چند مورد قبلي سه مورد تصادف داشته ام كه هر سه مورد تصادف به خاطر رعايت صحيح و كامل قوانين از سوي من (مي شود گفت قدبازي!)بوده، و در هر سه مورد افسر پليس طرف مقابل را مقصر دانسته است. ولي باز توصيه مي كنم به خاطر جلوگيري از اعصاب خردي هيچ موقع از ناآشنايي بقيه رانندگان با قوانين بي خيال نشويد.

پ. ن.2 (باقي ماجرا) :
اين وبلاگ فكر نكنم تا حالا در مورد موارد قضايي و جنايي و امنيتي مطلب ننوشته بود كه دارد مي نويسد!
به پليس زنگ زدم و آمدند و شرح ما وقع نوشتند! هنگام تماس تلفني گفتند بيمه بدنه داري كه؟ و من متوجه شدم كه به سادگي نمي‌توان ثابت كرد كار كار صاحب مغازه بوده و اين يعني اينكه چرا طرف به سادگي قلدربازي مي كند. شخص خودم نه فقط به خاطر گرفتن غرامت و خسارت، بلكه به عنوان يك شهروند مي خواستم در مجازات يك اخلالگر در امور شهري و اجتماعي نقشي داشته باشم. خلاصه، وقتي "ماموران شرح واقعه‌ را نوشتند و عصر پنچشنبه گفتند حالا برو كلانتري و در كلانتري هم گفتند برو هفته بعد بيا از ساعت 8 صبح تا 2 بعد از ظهر، و وقتي رفتم و گفتند چرا آمدي اينجا برو دادسرا يا شوراي حل اختلاف..." دوباره به اين نتيجه مي رسيدم كه چرا اين جرأت به آزار و اذيت مردم توسط امثال فرد مغازه‌دار عادي است و واهمه‌اي ندارد از مجازات. البته به دليل اينكه دو سال از عمرم را در پادگانها بوده‌ام از طرز برخورد در جاهاي نظامي و قضايي زياد ناراحت نمي‌شدم. اما وقتي شوراي حل اختلاف بعد از قريب دو-سه ساعت تشكيل پرونده و گرفتن كپي‌هاي متعدد از مدارك ، و كارشناسي با حق اجرت سي هزار توماني(!) مدارك لازم را به من تحويل داد تا جهت گرفتن خسارت از بيمه ، به شركت معظم و متعالي البرز مراجعه كنم، باز متوجه شدم كه اينجا هم پرچم "مشتري مداري"اش فقط با باد پنكه و كولر است كه مي‌وزد!
از درب ورودي تا اتاق رييس شعبه پرداخت خسارتش كه يك ميز كنفرانس هم اندازه كابينه دارد، پوسترها و بنرهاي برترين شركت بيمه و تنها دارنده گواهينامه تعالي سازماني و .... است كه بر در و ديوار آويزان است. متصديان و كارشناسان و مسؤولان پذيرش بعد از باز كردن پاكتي كه شوراي حل اختلاف داده، چندين بار باهم صحبت مي كنند كه نه، خط و خش روي بدنه اتومبيل جزو تعهدات ما نيست و تو را اشتباهي اينجا فرستاده‌اند! و بعد بروشوري نشان مي‌دهند كه روي آن نوشته خط و خش از مستثنائات است! و من مي گويم اين مصداق بارز كلاهبرداري است؛ پس چرا روي بروشور نوشته‌ايد ولي روي بيمه نامه نوشته‌ايد؟
و وقتي با اعتراضات شديد من مواجه مي شوندمي گويند ما هيچ كاره ايم و بروي پيش رييس شعبه! و تكرار مكرراتي مي شود پيش رييس شعبه. و او هم از ميان كتابهايش لغت نامه اي بر مي دارد و به من مشتري كه بايد هميشه حق با او باشد مي گويد:
مثل اينكه سواد كافي نداري، بيا ببين منظور از حادثه چيست!؟ تو قبل از اينكه به پليس و شوراي حل اختلاف مراجعه مي كردي بايد پيش ما مي آمدي، به ما چه ارتباطي دارد كه كسي با تو خصومت داشته و روي ماشينت خط انداخته؟! 

و من هم آرم قوه قضاييه آن نامه‌ها و مدارك را نشان همان مدير باسواد و فرهيخته بيمه البرز مي دهم:
جناب آقاي رييس شعبه باسواد!! اين آرم را كه مي شناسي؟ در مملكت اگر اتفاقي برايتان رخ داد و ممكن  بود با كسي مشاجره كنيد، بايد به پليس مراجعه كنيد؛ پليس هم من را فرستاد پيش يك سازمان رسمي همچون قوه قضاييه، و قوه قضاييه هم بهتر از شما با حقوق و قانون آشناست من را فرستاده پيش شما؛ پس شما هم بايد يك نامه رسمي و كتبي خطاب به آنها بايد بنويسيد تا از قوانين  بيمه اطلاع حاصل كنند ( بخوانيد : بيمه به ميل خود از تعهداتش شانه خالي مي كند) ...


... و مشابه اين ماجراها در گوشه كنار شهر و حومه ادامه دارد!

Wednesday, April 7, 2010

برو اصول بانكداري را ياد بگير

آقا هركسي موضوعي ندارد براي وبلاگ نويسي، سري بزند به يكي از اين شعب بانك فخيمه تجارت. از لحظه ورود تا خروج ماشاءلله سوژه دارند. دو سال قبل اين دو مطلب هم ناشي از اقدامات مشتري مدارانه همان بانك بود:
پاسخ دندان‌شكن بانكي به مشتري  و  مجمع‌الجزاير بانكي

آن موقع بنا به دليلي در اين بانك افتتاح حساب كردم ولي بعد از تجربه هاي مورد اشاره در مطالب مزبور، پس از دريافت كارت  ATM رفتم و موجودي را برداشتم. البته حساب را براي روز مبادا(يعني امروز!) باطل نكردم و دو هزار تومان باقي ماند. و كارت مزبور هنوز در يكي از جيبهاي كيفم جا خوش كرده بود. و از آنجا در ايران كوه به كوه نمي رسد ولي آدم به هر كدام از بانكهاي دولتي رسانده مي شود مجبور بودم سري به همان شعبه بزنم!
و
ماجرا از اين قرار بود كه بايد چكي را كه متعلق به بانك تجارت بود، بايد نقد مي كردم:

- اول صبح وارد بانك شدم و ديدم فقط سه - چهار مشتري جلوي باجه هاي بانك هستند و اين باعث خوشحالي بود. به سرعت نوبت الكترونيكي گرفتم.
- فقط يك باجه و يك متصدي مشغول به كار بود و بقيه باجه ها را نمي دانم مشغول به چه كاري بودند. در يك كلام بگويم كه تعداد كارمندان چند برابر تعداد مشتريان بود. با خود گفتم امورشان تا حالا شايد خيلي الكترونيكي شده و نيازي به حضور مشتريان نيست!
- روي برگه نوبت نوشته شده بود 136و آخرين فرد خانمي بود كه شماره 135 را داشت و شماره او هم بلافاصله اعلام شد.
-  ديگر روي صندلي ننشستم. با خود گفتم احتمالا اين خانم مسن قبض برقي تلفني آورده بدهد نبايد كارش طول بكشد.
- ولي شماره 135 روي بورد ثابت مانده بود و ده دقيقه گذشت!
- پشت سرم را نگاه كردم و ديدم تعداد مشتريان دارد زياد مي شود والبته آنها مثل من ساكت نبودند و غر مي زدند.
- متصدي مربوطه هم با كيبورد كامپيوترش كه مانيتورش متعلق بود به دهه قبل، هي كلنجار مي رفت. او هم غر مي زد و گفت شبكه خيلي كند شده.
- يكي از همكارانش به او گفتند اول ري-استارتش كن.
- همه نشستيم و منتظر مانديم تا كامپيوترش بالا بيايد.
- در همين فرصت ده-بيست دقيقه اي(!) استارت-آپ از متصدي پرسيدم كه البته مي توانستم زودتر از اينها بپرسم، در مورد چك سؤالي كردم، و او هم گفت بايد با كامپيوتر چك كنم؛ اگر "فراگير" نباشد بايد بخواباني به حساب كه "دو روز" هم طول مي كشه!
- بالاخره كامپيوتر وامانده بالا آمد و نوبت من شد و گفت نه فراگير نيست و بايد بخواباني به حساب. اينجا حساب داري؟ و من گفتم بله يك كارت ATM از همين شعبه دارم. گفت برو باجه شماره فلان و من هم رفتم!
- متصدي باجه بعدي يك فرم داد و گفت اين را پر كن كه مشكلات و جر و بحث شروع شد!
- در فرم  شماره حساب خواسته شذه بود و روي كارت شماره كارت نوشته شده بود.
- در موبايلم هم اطلاعات كارتم نبود و گفتم شماره حساب را شما نمي توانيد به من بدهيد؟
- او هم در حال غر زدن گفت تو چرا نبايد همان برگه اي را كه موقع افتتاح بهت داديم همراه نداري.
- من هم گفتم اولا روي آن برگه نوشته شده بود، اين برگه را پس از به خاطر سپردن پسوورد پاره كنيد!
- گفت پسووردت چيه؟ من هم گفتم از اين كارت تا حالا استفاده اي نكردم و پسووردش رو هم فراموش كردم.
- گفت نه نمي شه. حتما بايد پسووردت رو بدوني. و من هم گفتم اگر ممكن است پسووردش رو برايم بگوييد و يا ريست كنيد.

- كه ديدم او و يكي از همكارانش دارند عاقل اندر سفيه به من نگاه مي كنند!
- گفتم حالا بايد چكار كنم؟ چرا مشكل مشتري تان را حل نمي كنيد.
- گفتند نه نمي شه! بايد درخواست بكني تا كارتت تعويض بشود كه اين هم دو هفته طول مي كشه! اين كار امنيتي و بايد واحد انفورماتيك مستقر در شعبه مركزي انجام بده!
- گفتم حالا چرا به شما اجازه اين كار را نمي دهند؟
- كه ديدم دوباره از آن نگاههاي معني دار مي كنند.
- گفتم حالا چكار بايد بكنم؟ كه در جواب گفت مي توني بخواباني به يك حساب در يك بانك ديگر.
- گفتم حساب سيباي ملي مي شه؟ و وقتي گفت بله من ملي كارتم را در آوردم. ولي او گفت اينجا كه نه بايد بروي بانك ملي! و من گفتم پس اين سيستم شتاب كه مي گويند براي چيست؟

- كه ديدم دارم متصدي سوم كه گردنش كمي كلفت تر بود هم وارد معركه شده و با او دارم بحث مي كنم.
- متصدي سوم با لحن تمسخر آلودي گفت شتاب به اين كارها ارتباطي نداره.
- و وقتي گفتم همه كارهاي اين بانك افتضاحه، با عصبانيت گفت تو هم برو "اصول بانكداري" رو ياد بگير!
- من هم گفتم مگر من بانكدارم كه بروم بانكداري ياد بگيرم! اين شما هستيد كه بايد به مشتريهايتان خدمات درست و حسابي ارائه بدهيد و با نصب بوردهاي تبليغاتي و دهان پر كن نمي شود بانكداري كرد و دم از مشتري مداري و احترام به ارباب رجوع زد...

... و از بانك خارج شدم. مطمئنم آنها الان دارند مي گويند مشتري گيج به اين ميگن!!


Thursday, January 7, 2010

آشفته بازار


فکر می کنم یکی از مصادیق بارز عبارت "آشفته بازار" همین بازار انحصاری خودرو ایران است که هزار و یک عامل مختلف در آن نقش دارند. نیروی انتظامی در میان خودرو های بدون سیستم ضدقفل(ABS) می‌آید فقط گیر می‌دهد به محصولات ایران خودرو. و این در حالی است که بدنه پژو 405 و ROA خیلی ایمن تر از بدنه خودرویی ضعیف و نحیف مثل پراید است که ترمز ABS هم ندارد!

حال فرض کنیم پژو 405 و ROA ایمن نبوده و خطرناک هستند؛ راهنمایی و رانندگی هم به درستی عمل کرده و جلوی شماره‌گذاری این خودروها را گرفته. ولی این خبر را بخوانید که به دلیل کمتر شدن عرضه خودروی فوق به دلیل ممانعتی که پلیس به عمل آورده، قیمت پژو 405 افزایش یافته‌است. و این در حالی است که اگر مردم به فاکتوری مثل ایمنی اهمیتی قائل باشند، اصولا نباید سراغ خرید خودرویی بروند که جان را به خطر می‌اندازد. ولی خوب، اینجا ایران است و دو سه گزینه بیشتر برای انتخاب نیست برای قشری که نمی تواند بیشتر از 13 - 14 میلیون تومان برای خودرو پول بدهد.

جالب است این افزایش قیمت هم در حالی روی می‌دهد که هزینه‌ای هم برای مجهز شدن خودروها به سیستم ضدقفل صرف نشده، و از سوی دیگر پلیس و خودروساز به توافق رسیده‌‌اند، و باز این مشتریان(مردم) هستند که باید چوب چنین قضایایی را بخورند. و حال با توجه به سازش مذکور، برای اذهان ما که سریعا سراغ تئوری توطئه می‌رود، یک سؤال مطرح می شود و آن خیلی واضح است که دیگر نمی‌نویسم!

Monday, October 6, 2008

الگوريتم ايرانسلي


نه قصد اعلام رضايت از همراه اول را دارم كه احتمالا تا آخر قرن بيست و يك هم راضي به ارائه ‬GPRS نخواهدشد، و نه قصد تخريب يك شركت خصوصي كه همه در سرويس گرفتن از آن مختارند! من خودم سيم كارت ايرانسل ندارم، ولي اين مهم نيست كه حتما آن را داشت تا با مصايب و دردسرهاي آن آشنا شد؛ كافي است كسي كه با ايرانسل به شما زنگ زده و يا SMS فرستاده، شما بخواهيد به او جواب بدهيد!
البته اگر كسي برنامه نويسي موبايل بلد باشد مي تواند با الگوريتم ساده زير ارسال SMS به ايرانسل را آسان، و يا ممكن كند:


N= A big number

For I=1 to N
- Send SMS to MTN Irancell SIM Card (!)
- If Sending SMS is Successful Then I=N
- Else
- N=N+1
- End If
Next

ياد آن موشكهاي هوشمندي افتادم كه تا به هدف اصابت نكنند، ول كن قصيه نيستند!

Sunday, July 13, 2008

مجمع الجزایر بانکی

‫اگر خواننده اين وبلاگ باشيد اوايل ارديبهشت ماه مطلبي نوشته بودم با اين عنوان:«پاسخ دندان‫شكن بانكي به مشتري». موضوع از اين قرار بود كه در يكي از شعب بانك تجارت حسابي افتتاح كردم تا از خدمات الكترونيكي آنها بهره مند گردم! متصدي بانك جهت كارمزد دو هزار تومان گرفت. من هم بعد از اينكه به سايت آن بانك سر زدم متوجه شدم نبايد آن پول را مي گرفتند و احتمالا متصدي از بخشنامه مورد نظر بي خبر بوده و ....
دو هزار تومان هم كه ارزش اين كارها را ندارد ولي مصمم به اعتراض بودم و مستقيما به نشاني هاي الكترونيكي مديرعامل، روابط عمومي و بخش شكايات آنجا ايميلي به طور همزمان فرستادم و بدينوسيله اعتراضم را به عرض آنها رساندم.
همانگونه كه در مطلب قبلي ديديد يكي از بخشهاي بانك عكس العمل مافوق سرعت صوت خود را عرض يك هفته به نمايش گذاشت و مرا انگشت به دهان و منحير و البته پشيمان ساخت.

حالا كه نزديك به سه ماه از آن هنگام گذشته، شاهد عكس العمل بسيار سريعتر ديگر و اين بار مافوق سرعت نوري هستم كه آخرش همان عبارت «لطفاً به این ایمیل پاسخ ندهید.» را درج كرده ولي يك چيزهايي را در راستاي همان دو هزارتومان دردسرساز نوشته كه كلا حرفهاي قبلي بانك را به شدت محكوم مي كند و مي گويد: «اخذ مبلغ 20هزار ریال صرفاً در ارتباط با صدور فیزیک کارت ATM بوده و افتتاح حساب مزبور فاقد هرگونه کارمزد می باشد»! و نكته جالب اين است كه هر دو جوابيه از يك نشاني فرستاده شده اند و اين يعني اينكه واحد IT سازمان مزبور هم نگفته به فلان شكايت، فلان جوابيه داده شده و به قول عوام الناس ديگر نمي خواهد به ضايع بازي در بياوريم! ولي مثل اينكه تعداد جوابيه ها شاخصي است كه مرتبط با عملكرد واحدهاست و بي خيال اينكه جوابيه ها ضد و نقيضند و اين وسط همه با داشتن عنوان و امضاي «جامع» مي خواهند، ستونهاي مربوط به خود را در نمودارهاي گزارش عملكرد، بلندقدتر و خوش تيپ تر نشان دهند! اصلا فلان مشتري بيكار و درپيت را خدا به ما رسانده كه يك اعتراضي بكند و ماهم جوابيه اي بدهيم! و چه بهتر از اين؟!

اين دو هزار تومان كارمزد، يا خرج صدور فيزيك كارت ATM و يا هر چيز ديگر كه عناوين آن متعاقبا و احتمالا دريافت خواهندشد(!)، حداقل خيرش اين بود كه در اين وبلاگ مثالي واقعي از فعاليتهاي جزيره اي سازمانهاي عريض و طويل ايراني در معرض نمايش قرار گيرد و اينكه چگونه، تحت عنوان رسيدگي به خواسته ها و شكايات مشتريان، باعث نارضايتي و بي اعتمادي بيشتر مشتريانشان مي گردند و اين نه فقط در بانك مزبور، بلكه در بسياري از جاهاي ديگر نيز وجود دارد.
اين را هم بگويم، اينجانب خصومتي با آنها نداشته و ندارم؛ بلكه با مستند سازي چگونگي پاسخگويي آنها، شايد گامي افتخاري برداشته باشم در راستاي كمك به بهبود سيستمها و روشهاي سازمانهاي ايراني.

Wednesday, May 7, 2008

كتب مربوط به مديريت منابع انساني در نمايشگاه كتاب

فايل زير حاوي مشخصات 196 كتاب ارزي در مورد مديريت منابع انساني است كه امسال در نمايشگاه بين المللي كتاب تهران براي فروش عرضه شده‫اند:
آنها را با توجه به پسند شخصي‫ام از عنوانشان، رنكينگ كرده‫ و برگزيده‫ام و ديگر هيچ.


پاسخ دندان‫شكن بانكي به مشتري
اين هم تصوير پاسخ يك بانك پس از يك هفته، به اعتراض ايميلي‫ام، مبني بر اينكه چرا در فلان شعبه براي افتتاح حساب كارمزد گرفته‫اند، در حالي كه در سايت بانك مزبور با آب و تاب جهت جذب مشتريان گفته شده براي كارت ATM ديگر كارمزد نخواهند گرفت!
البته كه جاي اي ول و احسن دارد. همين كه جواب مي‫دهند خيلي است! حيف كه گفته‫اند به اين ايميل جواب ندهيد وگرنه مي خواستم در كمال شرمندگي و ندامت، ضمن عذرخواهي به علت عدم دقت و عنايت كافي به بخشنامه و يا اعلاميه با حساب و كتاب بانك مزبور، تشكر و سپاسگزاري فراواني بكنم!

Tuesday, May 6, 2008

ويولونيست و ژورناليستها

ديروز در سميناري شركت كرده بودم كه در مورد نقش تحقيقات منابع انساني در تعالي سازماني بود. تعدادي از سخنرانان با بهانه كردن ضيق وقت به سرعت اسلايدهايشان را نشان دادند و خلاصه معلوم نشد كه چه مي‫خواهند بگويند و البته در اين ميان به نظرم تنها سخنراني كه مطالب به درد بخوري تحويل داد دكتر ابوالعلايي بود.

ارائه‫اي داشت با عنوان "چگونه تحقيقات HR را مشتري پسند كنيم". مي گفت كه گزارشها را چگونه بايد نوشت تا مديران ارشد شركت را به سوي خود جلب كنند و به طور حقيقي در آنها مؤثر باشند. يعني مثل هميشه نگويند به به! به به! رؤيت شد و ...
مثالهاي خوبي هم زد كه دو تا از آنها خيلي جالب بودند و البته خودمان هم اين قضايا را تا حدودي مي دانيم، ولي او جالب مي گفت! شايد با برند خودش كه استاد دانشگاهي معتبر و شناخته شده و از طرف ديگر، مشاور ارشد شركتهاي بزرگي بوده، ارتباط پيدا مي كرد. تا جايي كه حافظه‫ام ياري كند دو تا از آنها را ذكر مي كنم:

معروفترين ويولونيست جهان را كسي نديد

يكي از معروفترين ويولونيستهاي جهان كه آمريكايي(Joshua Bell) است، ويولون چندين ميليون دلاري خود را برداشته، لباس مندرسي پوشيده، كلاه بيس بالي هم سرش گذاشت و در شلوغترين ساعت روز به ايستگاه مترو واشنگتن دي سي رفت و مثل مستربين دستمالي جهت جمع آوري سكه و پول جلويش پهن كرد و شروع كرد به نواختن ويولون. و بهترين آهنگهايش را هم مي‫زد! همان آهنگهايي را كه مردم براي خريدن بليتهاي آن
آن سر و دست مي شكستند و ماهها منتظر مي ماندند.
ولي اين بار قضيه فرق مي كرد. ايستگاه مربوطه در محله فرهنگ و هنر دوست هم واقع شده بود! ولي اول صبح كه همه با عجله مي خواستند سر كار خود بروند حتي نيم نگاهي هم به ويولونيست برجسته و معروف نمي‫كردند و رد مي شدند. دوستانش كه از دور ناظر جريان بودند مي گويند از ميان هزار (و يا دو هزار) نفري كه از كنار ويولونيست رد شدند تنها 7 نفر به او نگاهي كردند، كمي گوش داده و رد شدند!!

نتيجه گيري:
گزارشي را كه روي آن كار زياد تحقيقاتي و تحليلي شده، نبايد به سادگي و در زمان نامناسب ارائه كرد و به قول معروف شهيد كرد!

ژورناليستهاي آمريكايي به شوروي بروند و يا نروند؟

زمان جنگ سرد بلوك شرق و غرب، مؤسسه‫اي براي اينكه اثر رواني ترتيب سؤالات را در پرسشنامه بسنجد، دو نمونه هزار نفري كاملا مشابه را در يك جامعه انتخاب كرده و در نظر سنجي خود دو سؤال از آنها مي پرسد و در نهايت به دو نتيجه كاملا متفاوت مي رسد.

سؤالات پرسشنامه 1:
1- آيا شما موافقيد كه خبرنگاران آمريكايي بايد بتوانند جهت تهيه خبر به اتحاد جماهير شوروي بروند؟
2- آيا شما موافيد كه خبرنگاران شوروي هم آزادانه به آمريكا بيايند و فعاليتهاي ژورناليستي بكنند؟

سؤالات پرسشنامه 2:
1- آيا شما موافقيد كه خبرنگاران شوروي بايد بتوانند به آمريكا بيايند و فعاليتهاي ژورناليستي بكنند؟
2- آيا شما موافقيد كه خبرنگاران آمريكايي هم جهت تهيه خبر به اتحاد جماهير شوروي بروند؟

همانطور كه گفته شد، بعد از نظر سنجي، دو نتيجه متفاوت حاصل مي شود! نمونه اول با اكثريت 60 درصدي هر دوسوال را تاييد مي كنند، ولي در نمونه دوم مردم با اكثريت 60 درصدي مخالفت مي كنند.
دليل: مردم آمريكا با ديدن سؤال اول، موضع ليبرال گرفته اين را يك حق مسلم براي خبرنگاران آمريكا مي دانند و با ديدن سؤال دوم، اين حق را به روسها هم مي‫دهند.
از طرف ديگر، مردم عموما با ديدن سؤال اول موضع محافظه‫كار گرفته و با ديدن سؤال دوم چون اين حق را براي روسها قايل نشده‫اند به سؤال دوم هم جواب منفي مي‫دهند.

نتيجه گيري:
هنگام طرح پرسشنامه، حتي‫المقدور بايد كليه جوانب را در نظر گرفته و در ترتيب سؤالات دقت كافي را كرد.

Sunday, April 20, 2008

بازار سنتی برای کالاهای مدرن

هفته قبل رفته بودم خيابان جمهوري ، بازار "پدر بزرگ سندباد"(چون نمي خواهم تبليغات بشود، اينطوري نوشتم!). يكي از جاهایی كه آخرين دستاوردهاي ارتباطاتي معمولا چینی، از طريق دوبي و ... مي‫ريزند به آن. نمي دانم هر موقع اسم دوبي مي آيد، ضرب المثل گذاشتن لقمه در دهان، از طريق پشت سر، يادم مي افتد!
دليل رفتنم به آن بازار كه اصلا نمي شود در آن به راحتي راه رفت، و ازدحام جمعيت بيش از حدي در آن وجود دارد و به دلیل نبود یک سیستم تهویه درست و حسابی، رايحه عرق مردم هم در آن وجود دارد و نفس هم نمي شود كشيد، متورم شدن باتري موبايلم بود(اسم موبايلم را هم نمي برم چون ممكن است ورشكست شود!) و مي خواستم يكي ديگر بخرم. فكر مي كردم قيمت آن دو-سه هزار تومن بيشتر نباشد ولي جداي اينكه قيمتها از هر مغازه‫اي نسبت به مغازه مجاور دو –سه هزار تومان اختلاف داشت، و علاوه بر آنكه دو سه نفر فروشنده داخل هر مغازه نيز با همديگر توافق نداشتند، فهميدم كه باتريی كه مارك اصلي را دارد، به طور متوسط 9000 تومان قيمت دارد و جالب اين بود كه همه باتري‫ها حتي با برند اصلي، چيني بودند؛ و ارزانترهای بدون نشان تجاری مشخص، گفته مي‫شد كه چيني‫ترند!!

با ديدن فلش مموري‫ها، هوس كردم يك فش مموري چهار گيگابايتي هم داشته‫باشم و داستان دوباره تكرار شد! چون در اين بازار هر كسي يك قيمتي مي گفت! در طبقه زير زمين متوسط قيمت 22000 تومان، در طبقه همكف 20000 تومان و در طبقه دوم 18000 تومان و احتمالا به صورت تصاعد حسابي هي قيمت پايين تر مي رفت! و تازه دستگيرم مي شد، كه بابا اين مملكت هم قواعدي براي خودش دارد! و چون بودم، و عجله هم داشتم بي خيال شدم كه به طبقات بالاتر بروم.

حالا مي روم سراغ يك قضيه ديگر!
چون مي خواستم با يكي از انواع و اقسام كارت اعتباري ام خريد كنم (كه هركدام از آنها را شركت محل كارم، با تمسك جستن از تكنولوژيهاي جديد پرداخت حقوق و دستمزد و در عين حال طي طريق در همان مكاتب سنتي، و جهت تفكيك انواع حقوق و مزاياي مقرري اعطا كرده!)، موقع خريد فلش مموري، فروشنده گفت چون مي خواهي با كارت اعتباري خريد كني، بايد 1500 تومان بيشتر بپردازي!!
گفتم چرا؟ گفت چون براي خريدهاي زير صدهزارتومان يكي-دو درصد كارمزد كم مي شود و همچنين دو-سه روز تو حساب مي خوابد!! با صداي بلند خنديدم و گفتم پس چطور ديروز در كتابفروشي كه يك كتاب دو هزارتومني خريدم اين كار ر.و نكرد؟!! و و گفتم آقا نمي خواهم مي روم از يه جاي ديگر خريد مي كنم و اينطوري شد كه به طبقات بالاتر رفتم!
البته اين را هم بگويم كه با اطمينان نمي توانم بگويم هيچ كارمزدي كم نمي شود، ولي آنچه بديهي است، اين است كه هنوز فرهنگ استفاده از كارت اعتباري جا نيفتاده و البته در اين ميان احتمالا بانكها هم مقصرند، مثلا اين فايل صوتی ضبط شده از سرویس تلفن بانک یکی از بانکها را گوش كنيد:
TelBank Error Message(MP3 File, 162 KB)

خوب! یکی نیست به اینها بگوید اگر سيستمتان برای ارائه سرویس حاضر نيست چرا طوری طراحی نشده که وجود اشکال را در ابتدای مكالمه اعلام كند، تا مشتری کلافه نشده و شماره حساب و رمز عبور و ... وارد نكند! شما حساب اين را بكنيد وقتی یک آدم عاقل چندين بار اين كار را تکرار نمی کند و برایش منطقی تر و راحتتر آن است که شلوارش را بپوشد و برود جلوی یکی از این عابر بانکها و در صورت خارج از سرویس نبودنATM، حسابش را چک کند و یا پول نقد بگیرد و موقع خرید خرجش کند! حالا كه ما ادعاي فرهنگش را داريم مي خواهيم، عطاي اين فرهنگ را به لقايش ببخشيم، آن فروشنده‫هایی كه ذكر خيرشان را كرديم، خوب معلوم است چرا موقع خريد دبه در مي‫آورند!!

Thursday, April 10, 2008

داچيا و تنوع محصول

درست است كه چراغهاي جلو كمي زمخت به نظر مي رسد ولي داچيا ساندرو، از لوگان اوليه خيلي زيباتر و دلپسندتر است. اين توسعه و ايجاد تنوع در محصولات، ظرف همين سه-چهار سال مي افتد كه ايران، اندر خم تعيين درصد سهم رنو فرانسه از رنوپارس، و توليد و تحويل با تاخير خودروي لوگان(تندر) توسط دو كارخانه بزرگ وطني بوده‫است*. و اين يعني مردم روماني، كه عمري محصولات غير متنوع، بي كيفيت، و به قولي درپيت بلوك شرق سابق را تحمل كرده‫اند، هم مثل كل مردم جهان هم طبع مشكل پسندي دارند و بايد به ساز آنها رقصيد و تابع نظرات آنها بود.

داچيا تحت ليسانس رنو، بعد از توليد و عرضه سريع محصولات لوگان، لوگان MCV، لوگان ون و لوگان پيكاپ، اين محصول هاچ بك زيباتر و تغيير ابعاد داده شده را با نام ساندرو روانه بازار نموده‫است.

*) يكي مي گفت بعد از ثبت نام و پيش پرداخت و چند ماه انتظار بالاخره زنگ زدم، اله و بله شده و مشكل قطعات داريم و فعلا نمي توانيم تحويل دهيم، اگر خواستيد وانت هست كه تحويل بدهيم!

Wednesday, April 9, 2008

حذف تعرفه واردات موبايل

خوب! به سلامتي، مثل اينكه باز هم داستان تكرار شد و آزموده‫‫ها دوباره آزموده شدند! خبر رسيد كه :" توليد گوشي داخلي را فراموش كن".

يادمان هست كه در بهار 85، به علت عنوان شدن اينكه بايد در توليد گوشي‫هاي موبايل (كالايي كه حتي نمي توان اخبار نوآوري و ابداعات بسيار سريع در اين حيطه را دنبال كرد!) خودكفا شويم، تعرفه واردات آن افزايش يافت و در مدت تنها يك روز بسياري از فروشندگان گوشي با افزايش بدون حساب و كتاب قيمتها، سود بيشتري برده و مشتريان عادي كه من و شما باشيم متضررتر شديم!

حالا پس از اينكه باز اين نتيجه به دست آمده(تبليغات بي مزه "آنتن مي‫ده و آنتن نمي ده!" در چندين سال قبل كه معرف حضورتان هست؟! )، كه راه‫اندازي دوباره چنين صنعتي مقرون به صرفه و اقتصادي نيست و علاوه بر آن كه نمي شود به گرد پاي توليدكنندگاني مثل نوكيا، اپل، سوني-اريكسون و ... رسيد و در مقابل آنها غولهايي مثل زيمنس و موتورولا هم مجبور به انداختن لنگ هستند، بايد مشتري ايراني را هم مجبور به پرداخت بهاي بيشتر كرد و يا اينكه به علت خريد كالاي ارزانتر قاچاق، از دست يافتن به خدمات پس از فروش محروم كرد، دوباره مي شنويم: "تعرفه واردات گوشي‫ همراه از 25 درصد به 4 درصد كاهش يافت" و البته كه تصميم خوبي بوده است و اي كاش ناگهاني اعلام نمي شد و البته كسي هم در آرزوي اين نيست كه سود برندگان دو سال قبل، اين دفعه متضرر گردند!

به هر روي، خبري خوب براي ميليونها مصرف كننده ايراني اعلام شده، ولي آنچه عجيب است اين است كه بعضي‫ها اظهار تاسف كرده و اين را براي صنعت نوپاي موبايل كشور "وحشتناك" دانسته‫اند! و اين در حالي است كه هيچ كس مايل به تكرار داستان صنعت خودرو، اين بار در مورد موبايل نيست، و همچنين همه مي‫دانند آوردن كلمه "توليد كننده"، پيش از كالاي با تكنولوژي فوق پيشرفته اي مثل "موبايل"، بازي و دست انداختن اذهان عمومي است و يقينا، سود از دست رفته‫اي كه براي به اصطلاح سرمايه‫گذاران اين صنعت كه پشت خاكريزهاي اقتصاد دولتي پناه گرفته‫اند، عنوان مي‫شود، همان ضرر و زياني است كه با عنوان تعرفه واردات به ملت تحميل مي گردد.. توليدكنندگان مزبور بايد ضمن تغيير استراتژي خود، اين فرصت را غنيمت شمرده و خود را مهياي دوران پيش روي كنند، چون پيوستن ايران به WTO دير و زود دارد، ولي سوخت و سوز ندارد.

اين مطلب را هم ببييند؛ اگر توليدكنندگان مزبور در اين فرصت، تحقيقات پرخرجي همچون كارهاي مشتركي كه نوكيا با دانشگاههاي سراسر جهان مي كند را انجام مي دادند و اقلا اين توانايي را داشتند، شايد منطقي اين بود كه حق به جانب هم باشند.

امتيازدهي به وبلاگ

لطفا پس از بازديد، به اين وبلاگ امتياز دهيد: (لينك مستقيم صفحه امتيازدهي)