Showing posts with label Training. Show all posts
Showing posts with label Training. Show all posts

Saturday, September 4, 2010

تغيير فاحش در نحوه يادگيري

يكي از تفاوتهاي فاحش اين دوران با همين هفت - هشت سال قبل اين است كه نحوه يادگيري و آموزش تغيير اساسي يافته است. دليلش هم تنها و تنها تكنولوژي اطلاعاتي است. اين جريان سن و سال و تجربه و مدرك و ... نمي شناسد. اگر قبلا معلمين و اساتيد بايد بيست سي سالي بزرگتر بودند امروز به واسطه  وب 2.0 بايد از الف بچه‌ها ياد گرفت.  البته انصافا آدم زورش مي آيد! ولي فرق نسل لب مرز X و Y ها ( متولدين نيمه دوم دهه پنجاه و شايد نيمه اول دهه شصت )با بقيه در اين است كه با اين قضيه بهتر كنار مي آييم و زودتر تسليم مي شويم. چون خودمان زماني با تكبر به چرتكه به دستها حالي مي كرديم كه دنيا دارد عوض مي‌شود كاسه كوزه‌هايتان را جمع كنيد!

مطلب مرتبط قبلي: آموزش سنتي عليه تكنولوژي

Sunday, March 14, 2010

آموزش سنتي عليه تكنولوژي


به احتمال زياد اين حكايت به ظاهر جالب، ولي در واقع مضحك را قبلا هم خوانده باشيد:

از ابوحامد محمد غزالی شنيدم که می گفت: «در راه بازگشت از جرجان دچار عياران راهزن شديم. عياران هرچه را که باخود داشتيم گرفتند. من برای پس گرفتن تعليقه (جزوه، يادداشت درسی) های خود در پی عياران رفتم و اصرار ورزيدم. سردسته عياران چون اصرار مرا ديد گفت: "برگرد، وگرنه کشته خواهی شد" وی را گفتم:" ترا به آن کسی که از وی اميد امينی داری سوگند می دهم که تنها همان انبان تعليقه را به من باز پس دهيد؟ زيرا آنها چيزی نيست که شمارا به کار آيد" عيار پرسيد که" تعليقه های تو چيست؟" گفتم: "درآن انبان يادداشتها و دست نوشته هايی است که برای شنيدن و نوشتن و دانستنش رنج سفر و دشواريها برخويشتن هموار کرده ام." سردسته عياران خنده ای کرد و گفت: "چگونه به دانستن آنها ادعا می کنی، در حالی که چون از تو گرفته شد دانايی خود را از دست دادی و بی دانش شدی؟" آنگاه به يارانش اشارتی کرد و انبان مرا پس دادند.»

غزالی گويد: «اين عيّار، ملامتگری بود که خداوند وی را به سخن آورد تا با سخنی پندآموز مرا در کار دانش اندوزی راهنما شود. چون به طوس رسيدم سه سال به تأمل پرداختم و با خويشتن خلوت کردم تا همه تعليقه ها را به خاطر سپردم، و چنان شدم که اگر بارديگر دچار راهزنان گردم از دانش اندوختهء خود بی نصيب نمانم.» (منبع)
به نظر من سبك قبلي شيخ غزالي براي علم اندوزي در همان عصر هم خيلي بهتر بوده و راهزن با نصيحتش سه سال از وقت غزالي را تلف كرده(دزديده!) تا او شب و روز آنچه را روي كاغذ بوده ازبر كند و چنين عملي دست كمي از كارهاي  خودخواهانه شيخ بهايي نداشته است كه اسرار خود را به شاگردان خود نمي گفت تا آنها هم بروند ممارست عالمانه بنمايند تا حداكثر به قله اي همچون شيخ بهايي برسند؛ غافل از اينكه بالاخره همه انسانها مي ميرند و علم آنها زير خاك مي رود و آيندگانشان نتوانسته اند از دانش آنها در راستاي توسعه نوع بشر بهره ببرند. و خلاصه، از عالمي كه  نصيحت راهزن را خط مشي فراگيري علم خود قرار دهد نمي توان انتظار داشت روشهاي بهتري هم براي بقيه توصيه بكند. فكر مي كنم اين فرهنگ بد "شانه خالي كردن از مستند سازي" از همين موارد تاريخي نشأت بگيرد و ما نبايد زياد هم خرده بر استعمارگران بگيريم كه آنها مانع پيشرفت ما شدند، خود ما هم خرده شيشه از نوع تاريخي و فرهنگي داريم!

البته آنچه موجب نوشتن اين مطلب شد نوشته "لپ تاپها و كلاس درس" و خبر عصبانيت يك استاد دانشگاه در آمريكا از تمركز حواس دانشجويان به لپ تاپشان به جاي دقت كردن به تدريس او، و در نهايت انداختن لپ تاپ خودش داخل آب، بوده است. من كه فكر مي كنم دانشگاههاي فعلي هنوز نمي خواهند سبك و سياق خود را عوض كنند و روشهاي فعلي شان محكوم به تغييرات اساسي است كه فقط براي قرن نوزده و بيستم خوب است. كار اين اساتيد سنتي هم يك نوع مقاومت در برابر تغيير است، همانطور كه زماني مكتب خانه هاي ايراني در مقابل مدارس نوين موضع مي گرفتند و وقتي اولين مدرسه مدرن در تبريز توسط رشديه تاسيس شد عده اي سنتي رفتند و خرابش كردند. استاد آمريكايي فوق به جاي اينكه بتواند از طريق همين لپ تاپها و تكنولوژي هاي مدرن جذابتر تدريس كند مي آيد و لپ تاپ را داخل آب مي كند. حالا اين را در نظر داشته باشيد وقتي در آمريكا چنين رفتاري ديده مي شود واي به حال افكار اساتيد ما! البته فكر مي كنم اساتيد ايراني از خدايشان باشد كه كسي نسبت به تدريس پاورپوينتي‌شان دقيق شود!


در همين مطلب فوق الذكر به يك نكته عالي هم اشاره شده و آن اين حرفهاي طلايي است:
چیزی که بدیهی به نظر می‌رسد که گریز از انقلاب در آموزش ممکن نیست. مریسا مایر -سخنگوی گوگل- جایی گفته است: «مهم این نیست که شما چه می‌دانید، مهم این است که چه چیزی می‌توانید پیدا کنید.» این چیزی نیست که تنها سخنگوی گوگل برای تبلیغ جستجوگر گوگل گفته باشد، آلبرت اینشتین هم نظری مشابه داشت: «هرگز چیزی را که در کتاب‌ها می‌توانید پیدا کنید، به خاطر نسپارید.»
يكي از دلايلي كه خود من در دانشگاه معدل كمي داشتم اين بود كه جز دو-سه ماده درسي اوپن سورس، براي بقيه دروس بايد تعداد بي شماري فرمول بزرگ و كوچك حفظ مي كرديم. مخصوصا براي رشته اي مثل مهندسي صنايع كه در آن نوآوري بايد بسيار مهم باشد، حفظ كردن و چپاندن فرمولها و حتي الگوريتمهاي حل مسأله*، تاكيد مي كنم كه احمقانه‌ترين كار ممكن است؛ آنهم  جايي كه در دانشگاه يا يونيورسيتي است(ميان پرانتز اضافه كنم كه كلمه دانشگاه اصلا معنا و مفهوم يونيورسيتي اسم مصدر يونيورز است). اصولا حفظ كردن و تأكيد كردن بيش از اندازه بر روي يك روش خاص راه را براي بروز نوآوري و ايده هاي تازه مي بندد. به نظر شما در جايي كه كار مي كنيد افرادي كه مدارك ليسانس دارند بيشتر ايده مي دهند يا آنهايي كه مدارك بالاتر دارند؟
البته من نمي خواهم بگويم افرادي كه مدارج تحصيلي بالاتر دارند نوآور نيستند، بلكه منظورم اين است سيستم آموزشي نامناسب در ايران، مثل كنكورهاي كارشناسي ارشد، دانشجويان را طوري بار مي آورد كه خود را فقط براي رقابت در چهارچوبهاي تنگ موجود  آماده كنند و نه بيشتر وگرنه با ضريب هوشي بالاي آنها مي توان تغييرات اساسي را در سازمانها و مراكز علمي شاهد بود، نه اينكه استاد بيايد و نگران از اين بشود كه روشهاي تدريسش ديگر جذاب نيست، درست مثل همان مدير سنتي  و در عين حال دارنده مدارك عالي تحصيلي سنتي است كه نگران از كمتر شدن جذابيت محصولات و خدمات شركتش است.


* - ياد جناب پروفسور حاج شيرمحمدي به خير كه از اساتيد قديمي بود و البته از علاقمندترين ها به تكنولوژي اطلاعاتي! به درس كنترل پروژه به شدت علاقمند بودم و در امتحان ميان ترم كه به كشيدن شبكه هاي سي پي ام و ... مربوط مي شد نمره خوبي گرفته بودم. ولي در امتحان پايان ترم در اصل بايد نقش كامپيوتر را بازي مي كرديم و منابع را با روش مونت كارلو تخصيص مي داديم! كه من نمي دانم سر جلسه امتحان هاردم خراب شد يا سيستم عامل مغزم ويروسي شد، نتوانستم به خوبي تخصيص بدهم و در درسي مثل كنترل پروژه افتادم، كه معمولا مردودي كمي داشت.

Saturday, March 6, 2010

كدام سبك رهبري بهتر است؟

هفته قبل يك كارگاه آموزشي در مورد "رهبري شايسته" قسمت شد(!) شركت كنيم كه از قضا به خاطر بازي مديريتي كه داشت خسته كننده از آب درنيامد و مي توانم بگويم مفيد بود. در اين بازي هر گروهي كه با تعدادي مقوا و ليوان بلندترين، زيباترين و مستحكم‌ترين برج را مي ساخت برنده مي‌شد.

براي بازي مديريتي مزبور، پنج گروه شش نفره تشكيل شد كه يك نفرشان رهبري گروه را بر عهده گرفت و البته يكي هم عنوان ناظر را يدك مي كشيد كه اين بار خودم با اصرار ناظر شدم(اخيز نظارت خيلي بيشتر مي جسبد، البته در اين نظارت هيچ قدرتي به ما ندادند و فقط گفتند مطابق با اين چك ليست ببين كه اين تيم ها و رهبرشان رفتارشان چطور است و هيچ صحبتي با آنها نكن و من هم گفتم چشم). 

گروهي كه من نظارت آن را بر عهده داشتم رهبرش يك خانم بود كه طرز عملش بيش از حد دموكراتيك و مشاركتي بود. نه تفكيك وظايفي كرد و نه زمان را به خوبي مديريت كرد. بيشتر زمان به مباحثه گذشت و اينكه بايد نتيجه كار نوآورانه باشد و پيامي هم از آن متبادر گردد؛ بدون آنكه امكان انجام ايده‌ها را در نظر بگيرند پروژه را شروع كردند و نتيجه كار هم يك برج پيزا شد آن هم براي لحظاتي! البته بايد اين را هم بگويم اعضاي اين تيم في الواقع پست و سمت دار بودند كه گويا در حين بازي فراموشش نكردند. اين هم تصوير نتيجه پروژه:


گفته شد گروهي ديگر رهبريش به سبك ديكتاتوري است و اين نتيجه انجام كار آنها است! آدم ياد موشكهاي روسي مي افتد و نه برج:


سبك رهبري گروه ديگر كه دورادور آن را زير نظر داشتم و خودم هم حدس زدم (چون دستان رهبر محترمش هميشه در جيب بود و دائما قدم مي زد و گاهگداري دستور هم مي داد) "عدم مداخله" بود و نهايتا هم اين گروه در بين پنج گروه اول شد و نتيجه كار هم نه بلندترين برج بود و نه زيباترين. ولي مثل اينكه مستحكم ترين برج بود. البته من عامل موفقيت  اين گروه را نه فقط روش رهبري آن، بلكه در اصل تركيب جوانترش مي دانم.
عكس برج و رهبر پروژه را هم در سمت چپ تصوير مي توانيد ببينيد كه چه لباس خاصي(از لحاظ رنگ) به تن كرده است:

متأسفانه از دو برج ديگر نشد عكس بگيرم.

Thursday, December 17, 2009

لبخند


دربانها و نگهبانان شايد بد اخلاق ترين افراد هر سازماني باشند و شما هم شايد با آنها رابطه خوبي نداشته باشيد. البته مي شود گفت ماهيت كار آن فرق مي كنند و به قولي مأمورند و معذور و بايد مواظب اموال محل خدمت خود و نحوه ورود و خرج افراد را به گونه اي كنترل كنند و اين كاري است دشوار و شايد تعارضهايي هم در پي داشته باشد. من كه خودم بارها با اين همكاران حرفم شده و البته با اينكه جبر هم در كار است، هر بار زياد سخت نگرفته ام. البته در ميان آنها هم پيدا مي شوند كه خوش برخوردند و به سادگي از كوره در نمي روند.

يكي از اينها هر دفعه كه بدليل شيفتش موقع خروج با او مواجه مي شدم، مي گفت چرا اينقدر آدم اخمويي هستي؟ لطف كن لبخند بزن! البته جدا از خستگي، من هم ساختار چهره ام غلط انداز است، و هر كسي شايد فكر كند من اخم كرده ام كه اكثر اوقات اينطور نيست كه واقعا اخم كرده باشم. اوايل فكر مي كردم او كه احتمالا سنش از من كمتر است، امر و نهي مي كند و احتمالا اخم بيشتري هم مي كردم و حتي مي خواستم بگويم، آخر به تو چه؟! ولي او از رو نرفت كه نرفت، حتي يكبار متوسل به حديث و روايت هم شد(اين را هم بگويم قيافه ارزشي داشته و اين ناراحت كننده تر هم بود!) و به قول يكي از ائمه گفت: مؤمن كسي است كه حزنش را در دلش مخفي كند، و به ظاهر بخندد تا دوستانش خوشحال و دشمنانش ناراحت شوند! خواستم به او بگويم اصلا من مخالف تظاهر و ريا هستم، حالا چي مي گي؟ ولي لحظه اي فكر كردم كه بد هم نمي گويد...

تا اينكه هر بار او را مي بينم، سعي مي كنم لبخندي بزنم و فكر مي كنم اين عمل تبسم و لبخند زدن واقعي و نه ظاهري، نه در برابر او، بلكه در برابر ديگران، دارد به تدريج در من زياد مي شود! فكر مي كنم اين يكي از آموزشهاي خوب زندگي من بوده است كه مربي آن لزوما نه يك استاد دانشگاه يا معلم و يك فرد دانشگاه ديده، بلكه يك فرد عادي بوده است كه احساس مي كرده فردي فلان كار خوب را مي تواند بكند، ولي نمي كند.

اين مطلب را نوشتم تا حداقل اين يك بار را انتقاد نكرده باشم!

Monday, November 10, 2008

اكسل پيشرفته


تصوير مقابل بريده اي از يك ليست در مورد نيازمنديهاي آموزشي است.
توضيح زيادي نمي دهم؛ فقط اين را خواستم بگويم كه اگر با الفباي خودمان، مي نوشتند «اكسل پيشرفته» ، ديگر مايه آبروريزي نمي شد كه بدون توجه به املاي نام اين نرم افزار، تا سرحد سطح پيشرفته هم آمده اند!


امتيازدهي به وبلاگ

لطفا پس از بازديد، به اين وبلاگ امتياز دهيد: (لينك مستقيم صفحه امتيازدهي)