هفته قبل يك كارگاه آموزشي در مورد "
رهبري شايسته" قسمت شد(!) شركت كنيم كه از قضا به خاطر بازي مديريتي كه داشت خسته كننده از آب درنيامد و مي توانم بگويم مفيد بود. در اين بازي هر گروهي كه با تعدادي مقوا و ليوان بلندترين، زيباترين و مستحكمترين برج را مي ساخت برنده ميشد.
براي بازي مديريتي مزبور، پنج گروه شش نفره تشكيل شد كه يك نفرشان رهبري گروه را بر عهده گرفت و البته يكي هم عنوان ناظر را يدك مي كشيد كه اين بار خودم با اصرار ناظر شدم(اخيز نظارت خيلي بيشتر مي جسبد، البته در اين نظارت هيچ قدرتي به ما ندادند و فقط گفتند مطابق با اين چك ليست ببين كه اين تيم ها و رهبرشان رفتارشان چطور است و هيچ صحبتي با آنها نكن و من هم گفتم چشم).
گروهي كه من نظارت آن را بر عهده داشتم رهبرش يك خانم بود كه طرز عملش بيش از حد
دموكراتيك و
مشاركتي بود. نه تفكيك وظايفي كرد و نه زمان را به خوبي مديريت كرد. بيشتر زمان به مباحثه گذشت و اينكه بايد نتيجه كار نوآورانه باشد و پيامي هم از آن متبادر گردد؛ بدون آنكه امكان انجام ايدهها را در نظر بگيرند پروژه را شروع كردند و نتيجه كار هم يك برج پيزا شد آن هم براي لحظاتي! البته بايد اين را هم بگويم اعضاي اين تيم في الواقع پست و سمت دار بودند كه گويا در حين بازي فراموشش نكردند. اين هم تصوير نتيجه پروژه:
گفته شد گروهي ديگر رهبريش به سبك
ديكتاتوري است و اين نتيجه انجام كار آنها است! آدم ياد موشكهاي روسي مي افتد و نه برج:
سبك رهبري گروه ديگر كه دورادور آن را زير نظر داشتم و خودم هم حدس زدم (چون دستان رهبر محترمش هميشه در جيب بود و دائما قدم مي زد و گاهگداري دستور هم مي داد) "
عدم مداخله" بود و نهايتا هم اين گروه در بين پنج گروه اول شد و نتيجه كار هم نه بلندترين برج بود و نه زيباترين. ولي مثل اينكه مستحكم ترين برج بود. البته من عامل موفقيت اين گروه را نه فقط روش رهبري آن، بلكه در اصل تركيب جوانترش مي دانم.
عكس برج و رهبر پروژه را هم در سمت چپ تصوير مي توانيد ببينيد كه چه لباس خاصي(از لحاظ رنگ) به تن كرده است:
متأسفانه از دو برج ديگر نشد عكس بگيرم.